تبليغاتX
همه عقايد من

 

                 رمز بقای جمهوری اسلامی در این است که

               آلترناتیو در ذهن مردم جا نیفتاده است 

 

گفتگو با ایرج مصداقی

 

نویسنده و تلاشگر در زمینه حقوق بشر

 

 

پرسشگر: سحر تحویلی

 

دبیر گفتگو با اهل نظر 

بخش سوم : 

 

 

- به نظر شما نیروهای اپوزیسیون تا چه اندازه در راه مبارزه با رژیم موفق بوده اند؟

 

من این سؤال را هم دو بخش می‌کنم. اپوزیسیون در داخل و خارج از کشور

علیرغم تلاش و کوشش بسیاری که در سه دهه گذشته از سوی اپوزیسیون صورت گرفته پیشرفتی حاصل نشده و برخلاف تبلیغاتی که می‌شود، اپوزیسیون به شدت آسیب دیده و تحلیل رفته است؛ چرا؟ این سؤالی است که بایستی اپوزیسیون به آن پاسخ دهد. تا وقتی درد را نشناسیم به دنبال درمان درست نخواهیم رفت. تصور کنید سرمان درد کند به جایش پایمان را پماد بمالیم و ببندیم، آیا سردردمان تخفیف خواهد یافت؟

نیرومندترین و سازمان‌یافته ترین جریان این اپوزیسیون، دنیا را محدوده‌ی خودش در عراق و کمپ اشرف می‌بیند! این سیاست در سایت‌های تبلیغاتی‌اش هم مشخص است. همه چیز حول همین موضوع دور می‌زند. اخبار اطلاعات، گزارشات، تحلیل‌ها، مقاله‌ها و ... برای همین هم شعار می‌دهد: «اگر اشرف بماند دنیا می‌ماند.» به نظر من این شعار به معنای ندیدن و یا کم بها دادن به پیچیدگی دنیا و نیروهای درگیر در آن است. ماندن یا نماندن دنیا بر اساس یک سری منافع شکل می‌گیرد. کسی روی دست دیگری نگاه نمی‌کند. چشم و هم‌چشمی نمی‌کند. تمایلات ما واقعیت بیرون از ذهن ما را شکل نمی‌دهد. کما این که تا کنون نداده است.  

بخشی از ما در یک رویای نوستالوژیک به سر می‌برد که گویا «شبح لنین» و «چپ» بر فراز جامعه به پرواز در آمده است و عنقریب کار رژیم و مذهب و خرافات و ... را تمام کرده و طومارشان را در هم می‌پیچد. متأسفانه تعدادی از این احزاب و سازمان‌ها فقط روی کاغذ هستند والا حیات مادی ندارند.

بخشی از این به اصطلاح اپوزیسیون هم که در واقع چرخ پنجم رژیم است و در سربزنگاه‌ها به کمک رژیم آمده و بارخاطر کسانی می‌شود که واقعاً خواهان مبارزه با رژیم هستند.

بعضی‌ها در گذشته زندگی می‌کنند با آن‌که نتیجه‌ی مستقیم سیاست‌هایشان را دیده‌اند اما هنوز تحت تأثیر تبلیغات اتحاد جماهیر شوروی و بلندگوی تبلیغاتی‌اش حزب توده، تو رودربایستی گیر کرده‌اند. در حالی که از مقابله‌ با یک فرد یا رادیوی فکسنی در شهر مثلاً استکهلم عاجز هستند، به جنگ توأمان با امپریالیسم آمریکا و اروپا، رژیم، اسلام‌گرایان و مذهب و بخش دیگر اپوزیسیون رفته‌اند. از این نمونه‌ها زیاد است....



ادامه مطلب
موضوع :
| *| نوشته شده در سه شنبه 18 دی1386 و ساعت 21:43 توسط سحر تحویلی |

                                  

                                                شبحی در خانه     

 

آمدن شب همیشه برایش با ترس همراه بود. به خصوص شبهایی که مادر در بیمارستان شیفت بود. سعی می کرد دیرتر از بقیه به رختخواب برود و تا پاسی از شب هم خود را بیدار نگه می داشت تا شاید شبح امشب او را از یاد ببرد. اما کم کم خواب بر خستگی کودکانه اش چیره شد. اندکی بعد وقتی همگان در خانه در خواب بودند شبح آرام آرام خود را به بسترش رسانید و تن سنگینش را بر روی جسم نحیف دخترک انداخت. کودک هراسان از خواب بیدار شد. نفس های شهوت انگیز شبح را بر روی گونه و گردنش احساس می کرد و دستی که در میان لباس خواب کودکانه اش در جستجوی چیزی بود. کودک وحشت زده به  خواهر کوچک و برادرش می نگریست و در دل آرزو می کرد ای کاش بیدار شوند  اما خود جرات نداشت سر و صدا کند. شبح دستش را بر دهان کودک گذاشته بود . کودک وحشت زده از حادثه ای که یک شب در میان برایش تکرار می شد به آرامی می گریست و نجوایی که به زحمت از لابه لای دستان قدرتمند شبح شنیده می شد  نام مادر بود. اما مادر آنجا نبود و آنقدر از او دور بود که صدایش را نشنود . دخترک هراسان از درد و وحشت و شرم و اضطراب در خود مییچید . بر روی بدنش عرق سردی نشسته بود . حس عجیبی ما بین کودکی و بلوغ مابین نفرت و وحشت سراسر وجودش را در بر گرفته بود. دخترک لحاف را بر روی بدن نیمه برهنه اش کشید و در خود خزید. آیا همه همکلاسی های او در این سن این تجربه را داشتند؟ حس غریب و برزخ گونه ای از درک آنچه که بر او گذشته بود از سراسر وجودش به دهانش می رسید و او آنرا بازهم تلخ فرو می داد. هنوز از وحشت به خود می پیچید ، از کابوسی که او را رها نمی کرد . دیگر شبح در رختخواب او نبود ، آری پدر به رختخواب خود بازگشته بود...

 

 

در تمامی تعاریفی که از جامعه و اجتماع به میان می آید، همواره از خانواده به عنوان اولین بنیاد اجتماعی یاد می شود. بنیادی که باید با عشق آغاز گردد و کودکان در آن با امنیت رشد کنند. جایی که هر کس برای فرار از تمامی معضلات و دردها بدان پناه می برد. آغوشی که به روی همه باید باز باشد و هر کس در راه استحکام و تداوم آن کوشش کند . اما همانگونه که در بسیاری از موارد دیگر شاهد هستیم ، تعاریف ، تنها در قالب واژه ها جای می گیرند و در عمل ، صحنه ی زندگی کارزار دیگری است .

خانواده همانگونه که می تواند محلی برای رشد و تکامل باشد ، می تواند گریزگاهی باشد که فساد از آن نشات می گیرد و منجلابی برای غرق ساختن عناصر سازنده و تکمیل کننده ی خود.

و اما از آنجایی که هر معضل اجتماعی در مورد زنان و کودکان همواره شدیدتر و بی رحم تر است ، نا امنی در خانواده نیز به همین جرگه پیوسته است و هر چه جامعه و شرایط حاکم بر آن بسته تر باشد این امر ابعاد وسیعتر و عمیق تری به خود می گیرد.

کودک آزاری معقوله ای است که بحث در خصوص آن ، شنونده را منزجر می کند. کسانی که خود در طیف آزاردهندگان کودکان نیستند ، می اندیشند که چگونه ممکن است کسی بتواند نیاز جنسی خود را با کودک بر طرف سازد و از طرفی وحشت از همه گیر شدن و بر ملا شدن این موضوع باعث شده تا این مقوله در کشورهای نامترقی به تابو تبدیل شود. آنچه در این میان بسیار نفرت برانگیزتر است رشد و گسترش تجاوزهای خانگی است که بسیار کمتر از کمتر ، در مورد آن بحث و تحقیق می شود که البته بخش عمده ی آن به دلیل سر بسته بودن و ذات این قضیه است که از هر دو طرف ، قربانی و مجرم ، همواره مخفی نگه داشته می شود.

در تعریف کودک آزاری از سوی کارشناسان هر گونه ارتباط جنسی با کودکی که به درک رابطه جنسی و یا سن قانونی نرسیده باشد به این مقوله می پیوندد و حتی آموزش زود هنگام رابطه جنسی از طریق نشان دادن فیلم ها و عکس های مستهجن و یا لمس کردن بدن کودک به منظور لذت بردن و یا وادار کردن کودک به کاری که باعث لذت بزرگسال شود نیز در این تعریف قرار می گیرد .

از طرفی دیگر باید مد نظر داشته باشیم که به افراد زیر ۱۸ سال کودک اطلاق می شود و هرگونه رابطه ی جنسی که از طرف فردی بر این طیف وارد شود کودک آزاری محسوب می شود.

اما متاسفانه در کشورهای نامترقی هنوز این قدرت تشخیص و اراده در خانواده ها و تک تک افراد دیده نمی شود که بتوان با این پدیده به مبارزه پرداخت. از طرفی حکومت ها نیز به جای آنکه به بررسی علل بوجود آمدن این پدیده بپردازند ، می کوشند تا با بریدن احکام سنگین مانند اعدام با  این پدیده مقابله کنند.

تنها راهکاری که در این گونه جوامع از طرف خانواده ها به کودکان آموزش داده می شود این است که از نزدیک شدن به افراد غریبه بپرهیزند و در بعضی موارد هم خود خانواده با کنترل رفت و آمد کودک ، می کوشد تا این امنیت را به طور نسبی برای وی فراهم سازد .

اما نکته تاسف برانگیز این است که تقریبا در بیشتر خانواده ها این باور موجود است که خانه جای امنی است و کودک تنها باید از اشباحی بهراسد که در پس کوچه ها در انتظار او دام گسترانیده اند. اما متاسفانه آنچه امروزه پدیده ی دختران فراری و زنان خیابانی خوانده می شود ، تراژدی دیگری را برایمان ترسیم می کند.

توجه به علل فرار دختران کم سن و سال از خانه و روی آوردن آنان به تن فروشی و قرار گرفتن در مسیری که سرحدی جز تباهی ندارد ما را به سوی دیگری می کشاند.

بسیاری از این دختران در خانواده هایی رشد کرده اند که همواره تحت کنترل بودند و شاید حتی یک نفر هم در صدد سوء استفاده از آنان برنیامده باشد ، اما وقتی نیک بنگیریم می بینینم همه چیز از همان خانه آغاز گشته است . خانه ای که نه تنها امن نبود بلکه جولانگاهی برای کسانی بود که می بایست حامی این دختران باشند.

گرچه هرگز نمی توانیم آماری قطعی از تجاوزهای خانگی بدست آوریم ، اما می توانیم با اندکی توجه به آنچه که در اطرافمان می گذرد از عمق فاجعه باخبر شویم . محرز است که تجاوزهای خانگی در مورد دختران در ابتدا متوجه پدران و برادران است و طبق بررسی های انجام شده بیشتر، پدران اقدام به این کار می کنند. زیرا احتمال اینکه دختری از سوی برادرش مورد تجاوز قرار گیرد و بلافاصله این امر را به والدین خود گزارش دهد زیاد است. اما وقتی پدری اقدام به این امر می کند در موارد بسیار نادر دختر به مادر و یا یکی دیگر از اقوام خود اطلاع می دهد و علت این امر اولا ترس از فاش شدن چیزی است که از ابتدای کودکی برای او تابو عنوان شده است و دوما ترس از بهم ریختن کانون خانواده است. بسیاری از قربانیان تجاوزهای خانگی می کوشند تا با حفظ این راز خانواده را به همین صورت در کنار خود داشته باشند. زیرا برای آنان همواره پدر ، پدر است حتی اگر شبح وار ، کابوس هر شب شان باشد.

از طرفی این قربانیان کوچک می کوشند تا خود را بیشتر به مادر نزدیک کرده و کمتر در خانه تنها بمانند ، اما معمولا در اجرای این نقشه ناتوان هستند ، زیرا این بزرگسالان هستند که روابط و مقررات خانه را تعیین می کنند و زمانی که کودکی از سوی پدرش در این دام بی افتند معمولا کم شانس تر است مگر اینکه مادر و یا خواهر و برادر بزرگتر اندکی متوجه این تغییر رفتار کودک شوند و گرنه در غیر اینصورت کودک بارها مورد سوء استفاده قرار می گیرد.

سوء استفاده جنسی در خانه از زمره ی تابوهایی است که اگر برای فردی یکبار اتفاق بی افتد ، می شکند. درست است که کودکی که مورد تجاوز واقع می شود هربار از این موضوع رنج می برد ، اما به ذات کودک بودنش می آموزد که او با سایر هم سن و سالانش تفاوت دارد و حال باید با این مشکل دست و پنجه نرم کند . به همین دلیل است که اکثر کودکانی که مورد تجاوز واقع می شوند ، تا ۳یا ۴ سال به همین شیوه مورد بهره کشی جنسی قرار می گیرند. این محدوده سنی از سنین ۹ تا ۱۳ سال آغاز و تا ۱۵ تا ۱۷ سال ادامه دارد ولی معمولا کسانی که بعدها خاطرات خود را تعریف می کنند از این امر به عنوان کابوسی یاد می کنند که هر چند شب یکبار به مدت چند سال به سراغشان آمده است.

اما نکته دردناکتر این است که این قربانیان در سنین پایین کودکی نمی دانند که چه بر سرشان می آید . کسانی که تا قبل از سن بلوغ مورد سوء استفاده قرار می گیرند ، در ابتدا با وعده های کودکانه به این دام کشیده شده اند و حتی  شخص مورد نظر ، این رابطه را به عنوان بازی برایشان مطرح کرده است. گرچه آموزش عفت و نگه داشتن شخصیت زنانه در ابتدای کودکی به دختران آموزش داده می شود ، اما از آنجایی که هر کودکی بیش از همگان به پدر و مادر خود اطمینان دارد در ابتدا می اندیشد که این رابطه می تواند یک رابطه معمولی باشد و در واقع تنها شانسی که فرد برای رهایی از این دام دارد عنوان کردن این سوء استفاده در سنین پایین کودکی است ، چرا که فرد بلافاصله بعد از آنکه به این واقعیت پی برد که دیگران اینگونه رابطه ای با پدر و برادر خود ندارند و حتی باید تا سنین جوانی از داشتن رابطه جنسی بر حذر بود ، ضربه ای هولناک می خورند و این زمانی است که قربانی در خود فرو می رود و به دام افسردگی ، اعتیاد و یا فرار پناه می برد .

از طرف دیگر قوانینی که برای تجاوزهای خانگی تصویب شده است ، بقدری خشن و سختگیرانه است که همواره قربانی را از طرح موضوع می ترساند. باید این نکته را در نظر داشته باشیم که فرد خاطی در این معادله خویشاوند قربانی است و قربانیان در اکثر مواقع از ترس از دست دادن پدر و برادر خود هرگز راز خود را فاش نمی سازند.

طبق قوانین اسلامی و قوانین حاکم بر کشورهای نامترقی کسی که اقدام به زنای با محارم خود کند به مجازات های سنگین از جمله اعدام محکوم می شود و کسی هم که مورد  تجاوز واقع شده نیز از مجازات بی بهره نمی ماند . بنا براین قربانی که از سوی پدر یا برادر و یا یکی از خویشاوندان درجه یک خود مورد سوء استفاده قرار گرفته است ، همواره می ترسد که با فاش ساختن این راز یا نزدیکان خود را از دست دهد و یا خود به دام مجازات کشیده شود . در اینجا مقصود این نیست که برای کسانی که اقدام به شنیع ترین اعمال مانند کودک آزاری و یا تجاوزهای خانگی می کنند ، نباید مجازات در نظر گرفت ، بلکه مقصود این است که باید همواره در نظر داشت که افراد عادی و بدون مشکلات جنسی و روانی بدین کار دست نمی زنند.

از طرفی دیگر مادران و زنان نزدیک به قربانی را نباید از یاد برد، زیرا اینان در بروز و ادامه ی این ناهنجاری بی نقش نیستند.

مادرانی که به علل گوناگون از جمله کار در خارج از منزل و یا تربیت فرزندان متعدد ، از روحیات و نیازهای همسر و فرزندان خود قافل اند ، خود به نوعی در بروز این ناهنجاری اجتماعی سهیم اند.

معمولا بیشتر قربانیان این پدیده ، بعد از مدتی دچار افسردگی شدید می گردند و کم کم به گوشه گیری و تنها گزینی روی می آورند و در بیشتر مواقع می کوشند تا خود را به مادر و یا زنانی که نسبت فامیلی نزدیک با آنان دارند ، نزدیک کنند. اما معمولا در این امر ناموفق اند و هیچگاه آن آغوش امن و صمیمی از سوی مادر به رویشان گشوده نمی شود. بنا براین این قربانیان کوچک براحتی در دام می افتند و از آنجایی که شکارچی یکی از اعضای خانواده است ، همواره می تواند فرصت و زمان کافی را برای به دام کشیدن طعمه بدست آورد .

مادران در اینجا می توانند با کنترل بیشتر همسر و یا فرزند مذکر خود به این رابطه پی برده و یا حداقل فضایی را برای دختران خود بوجود آورند که بدون شرم و ترس بتوانند با  آنان گفتگو کنند ،  اما متاسفانه نه تنها این رابطه ی دوستانه در خانه فراهم نمی شود بلکه در مدارس هم هیچگونه اشاره و صحبتی در خصوص این امر نمی گردد و همواره از مسائل جنسی چنان صحبت می شود که گویی حتی صحبت کردن از آن هم جرم تلقی می گردد . اما در کشورهای پیشرفته تر که تابوها  کم کم شکسته شده اند ، مددکاران اجتماعی می تواند براحتی به داخل خانه ها رفته و مشکل کودکان را از لابلای هزاران انکار ، بررسی و حل نمایند . کودکان می تواند با تماس با اینگونه مراکز ، مددکاران را از مشکلات خود باخبر سازند و از آنان به عنوان حامی و مدافع حقوق خود کمک گیرند، از سویی دیگر مجرمان نیز در اینگونه کشورها وضعیت بهتری دارند و از آنان حتی به عنوان مجرم هم یاد نمی شود و در واقعیت امر هم اینان افرادی هستند که از کودکی دچار بیماری روحی و جنسی گشته اند ، در نتیجه مددکاران با برگزاری جلسات مشاوره و استفاده از راهکارهای آزموده شده ، به مداوا و ترمیم آسیب های اجتماعی این افراد می پردازند.

اما متاسفانه معضلی که به راحتی می توان از آن پیشگیری کرد و یا آنرا برطرف ساخت ، در کشورهای نامترقی به معضلی تبدیل گشته است که حتی نمی توان از آن سخن گفت و سردمداران این کشورها می اندیشند که با مطرح ساختن این مسائل به گسترش آن دامن می زنند ، در حالیکه آمارها حکایت دیگری دارد . گرچه هرگز نمی توان از این معضل آمار دقیقی بدست آورد ، اما تعداد مراجعین به مراکز مددکاری نشان می دهد که تابو نگه داشتن این مسئله هیچگونه کمکی به کمتر شدن آن نکرده است . عنوان کردن اینگونه مسائل نه تنها به رشد آن کمکی نمی کند ، بلکه مادران و زنان را از خطری آگاه می سازد که شاید با آن همبستر باشند ، کودکان را از خطری آگاه می سازد که هر روزه ممکن است دست محبت بر سرشان بکشد و به آنان می آموزد که باید از جسم خود در برابر هر کس مواظبت نمایند . اما آنچه که ما شاهد آن هستیم ساختن تابو از هرگونه رابطه ی جنسی به منظور نابود کردن و ریشه کن ساختن آن است و این امر تنها به سود اشباحی است که شب هنگام در پشت دیوارها در انتظارند تا همگان به خواب فرو روند تا با خیالی آسوده به شکار قربانی کوچک خود بپردازند.

 


موضوع :
| *| نوشته شده در شنبه 15 دی1386 و ساعت 19:17 توسط سحر تحویلی |

 

تلاش جامعه جهانی در حال حاضر مهار رژیم است

 

و نه حمله نظامی و یا تغییر رژیم

 

      

 

 گفتگو با ایرج مصداقی

 

نویسنده و تلاشگر در زمینه حقوق بشر

 

 

پرسشگر: سحر تحویلی

 

دبیر گفتگو با اهل نظر در ادبیات و فرهنگ

 

بخش دوم :

 

 

- در برخی از محافل سیاسی صحبت از این است که رژیم برای خروج از بحرانهایی که احمدی نژاد ایجاد کرده است، دست به دامن دوم خردادی ها شده و ممکن است برای بار دیگر شاهد ظهور خاتمی ها باشیم. آیا اگر چنین باشد سیاست های جامعه جهانی در قبال ایران به چه سویی کشیده می شود؟

 

سؤال در دو بخش است. یکی تغییر و تحولات درونی رژیم و دیگری نحوه‌ی برخورد احتمالی جامعه‌ی جهانی با آن. من سعی می‌کنم به هر دوبخش بپردازم و پیشاپیش از طولانی شدن پاسخم عذرخواهی می‌کنم.

به نظر من درگیری‌‌های جناح‌های رژیم واقعی است و یک حرکت از پیش تعیین شده نیست اما همه جناح‌ها سر دو چیز با هم توافق نظر دارند

۱- آن‌جایی که پای منافع کلی نظام پیش می‌آید کوتاه آمده در مسیر وحدت حرکت کنند.

۲- به هنگامی سرکوب و قطع یک ریشه با هم هماهنگی کرده و به تفاهم برسند.

از نظر من مقامات جناح‌های مختلف رژیم از پیش با همدیگر برنامه‌ریزی نمی‌کنند که شخص بخصوصی را رئیس جمهور کنند و یا به مجلس بفرستند. این شرایط است که خودش را به آن‌ها تحمیل می‌کند یا از میان شکاف‌ها کسی سر بر می‌آورد. اگر یادتان باشد نتیجه‌ی انتخابات ریاست جمهوری خاتمی و احمدی‌نژاد برخلاف انتظار عمومی و یا توافقات جناح‌های رژیم بود.

جناح‌های رژیم در این گونه موقعیت‌ها سعی می‌کنند با مهارتی که کسب کرده‌اند ضمن آن‌که منافع خاص جناح خود را دنبال می‌کنند، بحران‌های به وجود آمده را نیز مدیریت کنند.

بخشی از بحران‌های به وجود آمده در کشور نتیجه‌ی سیاست‌های احمدی‌نژاد نیست بلکه حاصل سیاست کل رژیم است. غنی‌سازی هسته‌ای در دوران خاتمی از سر گرفته شد و میراث آن به احمد‌ی‌نژاد رسید. این تبلیغ جناح‌هایی از رژیم و حامیانش در خارج از کشور است که سعی می‌کنند ۳۰ سال نکبت رژیم را به پای احمدی‌نژاد بگذارند و امثال خاتمی و رفسنجانی را فرشته نجات نشان دهند.  

رفسنجانی و خاتمی در حال حاضر خطر را احساس کردند، متوجه شدند جناحی که دولت را در دست دارد اگر همینطور پیش برود آن‌ها را به کلی از صحنه حذف خواهد کرد. آن‌ها انحصارطلبی فوق‌العاده‌ی این جناح را می‌بینند. جناح حاکم حتا ذوالقدر معمار به قدرت رساندن احمدی‌نژاد و... را هم تحمل نمی‌کند چرا که اندکی با آن‌ها اختلاف نظر پیدا کرده است.

اتحاد آن‌ها در وهله‌ی اول نه به منظور دور کردن خطر از سر جمهوری اسلامی بلکه بیشتر تلاش برای بقای جناح خودشان و به دست آوردن اتوریته سابق خودشان است. در دوران خاتمی به محض این که رفسنجانی متوجه شد دوم خردادی‌ها در صدد حذف و یا تضعیف موقعیت وی در معادله قدرت هستند به سمت اردوی مقابل رفت و مشکلات بسیاری را برای دوم خردادی‌ها به وجود آورد.

جناح خاتمی و رفسنجانی آینده خود و جناحشان را در خطر می‌بینند، به همین خاطر به هم نزدیک شده‌اند. دیدار خاتمی و ناطق نوری هم در این راستاست. چون ناطق هم دلش خون است. او هم به حاشیه رانده شده و قدرتی ندارد. یک موقعی او قدرتی بلامنازع در جناح راست داشت. برای همین در حال نزدیک شدن به خاتمی و رفسنجانی است. طبق اخبار انتشار یافته ناطق نوری در ملاقات با خاتمی خواستار شرکت او در انتخابات ریاست جمهوری بعدی شده است.

جناح دوم خرداد و متحدین آن مانند شیرین عبادی و آنانی که امروز در شورای صلح ادعایی او جمع شده‌اند تا مردم را به سازش با رژیم بکشانند به دنبال این هستند که هر طور شده تنور انتخابات رژیم را گرم کرده و با وعده و وعید توخالی مردم را به پای صندوق‌های رأی بکشانند.

جناح دوم خرداد و حامیانشان از امروز شروع کرده‌اند به این که اگر بیاییم چنین و چنان می‌کنیم، کشور را از جنگ و نابودی نجات می‌دهیم، رئیس جمهور را استیضاح می‌کنیم، به چهارمیخ حقوقی می‌کشیم، حقوق از کف رفته مردم را به آن‌ها باز می‌گردانیم، رونق اقتصادی ایجاد می‌کنیم، آب رفته را به جوی باز می‌گردانیم، و  ...

یکی‌شان مطرح می‌کند ۷۰۰ هزار نفر برای نمایندگی اسم‌نویسی کنند تا شورای نگهبان نتواند همه را حذف کند و قس علیهذا.

نکته قابل تأمل آن‌که این افراد نه تنها مجلس ششم که ریاست جمهوری و کانال‌های تبلیغاتی از جمله بسیاری از روزنامه‌ها و خبرگزاری‌های مهم ایرنا، ایسنا و ایلنا را نیز در دست داشتند اما هیچ کاری از پیش نبردند و در مجلسی که اکثریت مطلق آن را داشتند نتوانستند حتا قانون مطبوعات که دست و پای خودشان را می‌بست اصلاح کنند و حالا از این شعارها می‌دهند!

دولتی که همه‌ی ابزارهای اجرایی را در اختیار داشت، انتخابات مسخره‌ی مجلس هفتم را که به زعم برگزارکنند‌گانش غیر قانونی بود و برگزیدگانش را «راه یافته» معرفی می‌کنند برگزار کرد! حتا از قدرتش به منظور چانه‌‌زنی به نفع خود هم  استفاده نکرد. انتخابات ریاست جمهوری نهم را که همه‌ی جناح‌های رژیم معتقد به تقلب و یا به قول خاتمی «بداخلاقی» در آن هستند برگزار کرد و هنگامی که قدرت داشت نتوانست از رأی «مردم» لااقل به نفع خودش حفاظت کند...



ادامه مطلب
موضوع :
| *| نوشته شده در شنبه 15 دی1386 و ساعت 18:45 توسط سحر تحویلی |

 

ما وظیفه داریم با فراموشی مبارزه کنیم

 

 

گفتگو با ایرج مصداقی

 

نویسنده و تلاشگر در زمینه حقوق بشر

 

 

                                                                                                                                      

 

 

پرسشگر: سحر تحويلی

 

دبیر گفتگو با اهل نظر در ادبیات و فرهنگ

 

بخش اول :

 

- با درود و سپاس فراوان  از اینکه دعوت  ما را پذیرفتید.

 

با تشکر از شما

 

خواهش  می‌کنم کمی از خودتان بگویید تا خوانندگان مجله ادبیات و فرهنگ بیشتر با شما و کارهای فرهنگی  و سیاسی تان آشنا شوند.

 

 

قبل از انقلاب  در آمریکا از طریق کنفدراسیون دانشجویان و محصلین ایرانی به فعالیت‌ سیاسی روی آوردم و در سال ۵۷ به ایران بازگشتم. در سال ۱۳۶۰ در ارتباط با سازمان مجاهدین خلق دستگیر و به ۱۰ سال زندان محکوم شدم. پس از آزادی از زندان، در سال ۱۳۷۳ به همراه همسر و فرزند تازه به دنیا ‌آمده‌ام مجبور به فرار از کشور از طریق مرز ایران و ترکیه شدم که منجر به زندان سه ماهه ما در ترکیه شد. بعد از آزادی از زندان فعالیت‌های سیاسی ـ اجتماعی خودم را در خارج از کشور پی‌گرفتم و هم اکنون به عنوان یک فرد مستقل در زمینه حقوق بشر، حقوق کار و مسئله زندان‌ها به کار و تحقیق می‌پردازم. کتاب «نه زیستن، نه مرگ» را که تلفیقی از خاطرات و گزارش از زندان‌های جمهوری اسلامی است، در چهار جلد در سال ۲۰۰۴ میلادی در سوئد منتشر کردم که چاپ دوم آن در ابتدای سال ۲۰۰۷ در ۱۸۵۰ صفحه با اضافه کردن بخش‌های جدیدی به بازار آمد.  همچنین کتاب بر ساقه تابیده کنف را که مجموعه سروده‌های زندان است در سال ۲۰۰۶ انتشار دادم. این کتاب در ۳۰۰ صفحه‌ حاوی اشعاری است که در زندان های اوین و گوهردشت در ارتباط با کشتار ۶۷ سروده شده و من آن‌ها را از حفظ کرده و انتشار دادم. هم اکنون ۲ کتاب جدید در ارتباط با کشتار ۶۷ و همچنین قبر، قیامت و واحد مسکونی در زندان قزل حصار و ریشه‌های ایدئولوژیک آن را در دست نگارش و انتشار دارم. از این‌ها گذشته مقالات و گزارش‌های متعددی را در زمینه‌ی مسئله‌ی حقوق بشر و افشاگری بر علیه سیاست‌های ضد انسانی جمهوری اسلامی، در سایت‌های اینترنتی فارسی زبان منتشر کرده‌ام.

 

شما از معدود بازماندگان کشتار زندانیان سیاسی می باشید. با توجه به گستردگی فعالیت های شما، ممکن است برای خوانندگان ادبیات و فرهنگ توضیح دهید که چگونه شما از این کشتار جان سالم به در بردید؟

 

من این موضوع را به طور کامل همراه با جزیی‌ترین رویدادها در جلد سوم کتاب خاطراتم تحت عنوان «روزشمار قتل‌عام ۶۷» توضیح دادم که در سایت‌های اینترنتی از جمله صدای ما، دیدگاه و ... انتشار یافته است. شما هم اگر مایل باشید می‌توانید آن قسمت از خاطراتم را که بیش از ۱۳۰ صفحه است در سایت‌ ادبیات و فرهنگ انتشار دهید تا خوانندگان سایت بیشتر در جریان امر قرار گیرند. اما راستش در یک جمله بگویم، وقتی یک اتوبوس پر از مسافر به ته دره واژگون می‌شود عده‌ای از مسافران بنا به دلایل مختلف ممکن است زخمی شده و یا جان سالم به در برند. در دوران هیتلر هم بسیاری از اردوگاه‌های مرگ که میلیون‌ها جان را ستاندند زنده بازگشتند. موضوع زنده ماندن در کشتار ۶۷ نیز از یک جنبه شبیه موضوع فوق است. دلایل مختلفی برای آن می‌توان شمرد این ها بستگی داشت به این که:

 در کدام زندان بودید اوین یا گوهردشت؟

در اوین بیرحمی بیشتر بود و تعداد معدودی که به پروسه دادگاه برده شدند زنده بازگشتند. دلایل این را که چرا بین اوین و گوهردشت تفاوت بود در جلد سوم خاطراتم توضیح داده‌ام.

در چه روزی به نزد هیئت رفتید، میزان اطلاعتان از کشتارها در چه حد بود؟

کسانی که روزهای اول نزد دادگاه رفتند غالباً اعدام شدند. هنوز کسی از ماوقع اطلاعی نداشت و نمی‌دانست شرایط به کلی متفاوت شده است. در زندان گوهردشت از آخرین بند زندانیان مارکسیست  که مورد برخورد قرار گرفت، تقریبا کسی به دادگاه برده نشد و تنها یک نفر از آن بند اعدام شد.

آیا از شما در دادگاه، سؤال حاضر به همکاری اطلاعاتی هستید پرسیده شد یا نه؟

این سؤالی بود که در آن روزها مقابل هر کس می‌گذاشتند اعدام بود. بسیاری از زندانیان در واقع در مقابل این سؤال ایستادند و به استقبال مرگ رفتند. اگر بدشانسی می‌آوردی و در همان دادگاه اول چنین سؤالی را می‌کردند دیگر تمام بود. بعضی ها مصاحبه‌ی ویدئویی را نپذیرفتند و اعدام شدند. در گوهردشت حدود ۳۰ تن از زندانیان مجاهد بند ۱ تصور می‌کردند سؤال و جواب‌ها به منظور آن است که بندشان را تغییر دهند و به گونه‌ای پاسخ می‌دادند که به بند قبلی برگردانده نشوند.  زندانیان ملی کش( آن‌هایی که مدت‌ها بود حکمشان تمام شده بود و آزادشان نمی‌کردند) تصورشان بر این بود که احتمالاً جواب منفی به سؤالات باعث خواهد شد که مانند گذشته در زندان بمانند و آزاد نشوند. غالب زندانیان مارکسیست نمی‌دانستند اگر بگویند نماز نمی‌خوانند می‌تواند به اعدامشان منجر شود. آن‌ها نمی‌دانستند بهای پاسخ‌شان چیست؟ آن‌هایی که حتا ماهیت دادگاه را حدس می‌زدند منتظر سؤالات اصلی بودند و فکر نمی‌کردند سؤال کلیدی موضوع نماز است. از این بابت نظام جمهوری اسلامی جنایتکارانه تر از دوران انگیزیسیون برخورد می‌کرد.

تعدادی هم در سلول‌های انفرادی بعد از برخورد اولیه جا ماندند. چندتایی خواهر و یا برادرانشان اعدام شده بود و «رأفت» نظام که به ندرت دیده می‌شد شامل حالشان شد و از اعدام جستند.

عده‌ای پس از این که به خاطر فشارهای آیت‌الله منتظری ماشین کشتار در زندان گوهردشت از کار بازایستاد جان به در بردند. من ۴ بار به دادگاه برده شدم و قرار بود روزهای بعد هم دوباره به دادگاه برده شوم که ناگهان هیئت به کار خود پایان داد. به خوبی از ماوقع مطلع بودم، روزها در راهروی مرگ نشسته بودم و شاهد فعل‌ و انفعالات بودم. هر بار که به نزد هیئت برده می‌شدم با مانوری که روی نوشتن انزجارنامه (کمیت و کیفیت) آن می‌دادم برای خودم فرصت می‌خریدم تا به موضوع اصلی که سؤال پیرامون همکاری اطلاعاتی بود نرسند. چند بار نیز معجزه آسا از مهلکه گریختم و یکی از دلایل مهم، ریسکی بود که می‌کردم. روزها وقتی مرا کنار دادگاه می‌نشاندند، پس از مدتی به دستشویی رفته و هنگام بیرون آمدن دیگر به سرجای قبلی باز نمی‌گشتم بلکه سر خود به راهرو مرگ رفته در آن‌جا می‌نشستم. حسن رفتن به راهروی مرگ این بود که در آن‌جا همه به دادگاه رفته بودند و تعیین تکلیف شده بودند؛ یا اعدامی بودند و یا آن روز از خطر جسته بودند، افرادی که در آن‌جا نشسته بودند احتمال کمی داشت که همان روز دوباره به دادگاه برده شوند. در ضمن باید از این شانس هم برخوردار می‌بودی که اعضای هیئت، دادیار و دستیارهای او، مسئول امنیتی زندان، مدیر داخلی زندان، رئیس زندان، افسر نگهبان، بازجویانی که رفت و آمد می‌کردند و... شما را نشناسند، اگر یکی از این افراد شما را می‌شناخت یا از قبل خرده حسابی داشت، فرار از دستشان به سختی امکان‌پذیر می‌شد.

این که پروسه دادگاه چگونه بود، چه کسانی اعدام شدند، زمینه و دلایل قتل‌عام چه بود و خیلی چیزهای دیگر را من در جلد ۳ خاطراتم در بیش از ۴۵۰ صفحه ‌انتشار دادم. مطمئناً امکان شرح و بسط آن در اینجا نمی‌رود و به همین خاطرمن مجبور به نوشتن یک کتاب پیرامون آن شدم ...

 



ادامه مطلب
موضوع :
| *| نوشته شده در دوشنبه 10 دی1386 و ساعت 16:38 توسط سحر تحویلی |