تبليغاتX
همه عقايد من

 

خدا حافظ گل سوري

 

كبوترهاي سبز جنگلي در دوردست از من/ سرود سبز مي خواهند/ من آهنگ سفر دارم / من و غربت / من و دوري/ خدا حافظ گل سوري!/ سر سردره هاي بهمن و سيلاب دارد دل/ بساط تنگ اين خاموشي/ اين باغ خيالي/ ساز روياي مرا بي رنگ مي سازد/ بيابان در نظر دارم/ دريغا، درد!/ مجبوري!/ خدا حافظ گل سوري!/ هيولاي، گليم بددعايي هاي ما بر دوش/ چراغ آخر اين كوچه را / در چشم هاي اضطراب آلودۀ من سنگ مي سازد هواي تازه تر دارم / از اين شوراب، از اين شوري/ خدا حافظ گل سوري!/ نشستن / استخوان مادري را آتش افكندن/ به اين معني، كه گندمزار خود را/ بستر بوس و كنار هرزه برگان ساختن/ از هر كه آيد/ از سرافرازان نمي آيد/ فلاخن در كمر دارم / براي نه/ به سرزوري!/ خدا حافظ گل سوري!/ ز حول خاربست رخنه و ديوار، نه!/ از بي بهاري هاي پايان ناپذير سنگلاخ / آتش به دامانم / بغل واكردني رهتوشۀ خود را/ جگر زير جگر دارم / ز جنس داغ، / ناسوري!/ خدا حافظ گل سوري!/ جنون ناتمامي در رگانم رخش مي راند/ سياهي سخت عاصي، در من آشوب آرزو دارد/ نمي گنجد در اين ويرانه نعلي از سوارانم/ تما شا كن چه بي بالانه مي رانم!/ قيامت بال و پر دارم/ به گاه وصل،/ منظوري/ خدا حافظ گل سوري!/ نشد/ بسيار فال بازگشت عشق را از سعد و نحس ماه بگرفتم / مبادا انتظارش در دل آساهاي من باشد/ مبادا اشتران بادي اش را، زخمه هاي من/ بدين سو راه بنمايد/ كسي شايد در آن جا / عشق را، با غسل تعميد از تغزل هاي من، اقبال آرايد/ من و يك بار ديدار بلند آوازگان ارتفاعات كبود و سرد/ تماشاي اگر هم مي نيفتد/ دست و داماني هنر دارم/ نه چوكاتي، نه دستوري!/ خدا حافظ گل سوري!/


موضوع :
| *| نوشته شده در یکشنبه 7 تیر1388 و ساعت 1:25 توسط سحر تحویلی |
ما دیگر آزادی را گدائی نمی کنیم

ما دیگر آزادی را گدائی نمی کنیم

محمود صفریان

ما قمار بزرگ و نهائی زندگیمان را آغاز کرده ایم. با سرمایه شهامت و با نقد جان.
سالها، آرام و پر تحمل، فشار و زور و خفقان را پذیرا شدیم، و از ترس جان و غم نان
کوتاه آمدیم.....تا آنجا که، زندگی و روند آن بخوبی حالیمان کرد که:
اظهار اشک پیش ستمگر ز ابلهی است
اشک  کباب  باعث  طغیان  آتش  است
و این درس را طی نه سالها، که قرن ها از " الف " تا " ی " آموختیم.
آموختیم، که تحمل، سازش، بیم؛ سکوت و عدم تحرک ما، جباران را، جری تر، هارتر، وقیح تر و صاحب خانه تر می کند.
و حالا دریافته ایم که بی تردید
:
حق گرفتنی است، نه دادنی

و یاد گرفتیم که بدون آزادی کامل، انسان های مهجوری شده ایم و از اعتنای لازم به دور مانده ایم.
وقتی در 20  خرداد 1388 با فریب و تقلبی بزرگ بالاخره از خواب بیدار شدیم و کوله بار نکبت ایام را به دور انداختیم، خود را تکان دادیم و دسته جمعی، در سرتاسر ایران و از این سو تا آن سوی دنیا هر جا یک ایرانی نفس می کشد، سر پا ایستادیم، و قمار بزرگ بودن، و آزاد زیستن را آغاز کرده ایم.
اینک کاروان  ِگرفتن آزادی و نه گدائی آن، کاروان سر بر تافتن از تو سری های متجاوزین، به راه افتاده است، و تا حالا نیز جوی خروشانی از خون هایمان را که به تیغ زنگیان مست شما ریخته شده است پیش پرداخت کرده ایم.
 و حالا داریم می رویم تا این جوی خروشان را به دریائی طوفانی بدل سازیم و شما حقیران نهنگ نما را در خیزش نهائی آن که در راه است نابود کنیم.
سکوت گه گاه ما آرامش قبل از طوفان است
.


موضوع :
| *| نوشته شده در شنبه 6 تیر1388 و ساعت 23:49 توسط سحر تحویلی |
 

مهدی کروبی و میرحسین موسوی و کشتار ۶۷

[ ایرج مصداقی]

 به عنوان یک جان به در برده از کشتار ۶۷ و کسی که از نزدیک یک دهه جنایات سازمان‌ یافته‌ی رژیم را به چشم دیده؛

به عنوان کسی که شاهد خاموش شدن صدای دوستان و رفقایش در راهروهای مرگ بوده؛

بر خودم لازم می‌دانم اجازه ندهم که قاتلان و پشتیبانان قتل‌عام عزیزانم لباس اصلاح طلبی به تن کنند و از «حقوق بشر» دم بزنند.

وظیفه من است که با «فراموشی» مبارزه کنم و به سهم خودم اجازه ندهم خون عزیزانم پایمال شود.

تکلیف ما و جامعه با امثال احمدی‌نژاد از پیش مشخص است. برای همین لازم می‌دانم توضیح کوتاهی در ارتباط با موسوی و کروبی و نقش‌شان در کشتار ۶۷ بدهم.

قصد من در اینجا تعیین تکلیف کردن برای مردم نیست. من نه در ایران به سر می‌برم و نه بطور مستقیم دستی برآتش دارم. اما تلاش می‌کنم به کسانی که می‌خواهند تصمیم بگیرند کمک کنم.  تلاش می‌کنم نقش کسانی را که در کشتار و شکنجه‌ی بهترین فرزندان این میهن سهیم بودند رو کنم.

 

کروبی و حقوق بشر!

 

این‌روزها تلاش می‌شود تا کروبی را به عنوان نمادی برای دفاع از حقوق بشر در جامعه جا بیاندازند. وای بر جامعه‌ای که پرچم‌دار دفاع از حقوق بشرش کروبی باشد. کسانی که این سیاست را دنبال می‌کنند به عمد خود را به فراموشی زده و حقایق را کتمان می‌کنند.

 

عمادالدین باقی به عنوان یکی از حامیان کروبی می‌گوید:

 

«کروبی به معیارهای حقوق بشری نزدیک‌تر است و در مقایسه با گزینه‌های دیگر مطرح در جبهه اصلاحات وی گزینه مناسب‌تری است.

... انتخاب من به عنوان یک فعال حقوق بشری فردی است که که به معیارهای حقوق بشری نزدیک‌تر باشد.  وقتی که من مقایسه می‌کنم میان آنها با تجربیاتی که دارم اگر بخواهم در این انتخابات شرکت کنم کروبی را مناسب‌تر می‌دانم، چون در دوره ای که وی رییس مجلس بود، اتفاقاتی در مجلس افتاد که بی‌سابقه بود، ‌شعار دفاع از مخالف را خیلی‌ها داده‌اند، اما کروبی بود که این توجه را در مجلس داشت. »

http://www.mardomak.org/news/s/7866/

 

قصد من در اینجا پرداختن به عملکرد کروبی در مجلس شورای اسلامی و یا در بنیاد شهید و بعثه‌ خمینی در حج و کشته شدن زائران ایرانی در مکه نیست.

من تنها به کشتار ۶۷ به عنوان سیاه‌ترین برگ از تاریخ جمهوری اسلامی و رویکرد کروبی به آن می‌پردازم.

کروبی نه تنها به کشتار ۶۷ نقدی ندارد، نه تنها قتل‌عام زندانیان سیاسی را اشتباه نمی‌داند، نه تنها در مقابل این جنایت بزرگ سکوت نمی‌کند که برعکس به منتقدان آن می‌تازد و زمینه‌ی برکناری آیت‌الله منتظری را فراهم می‌کند. در جلد چهارم کتاب خاطرات زندانم به نقش کروبی و مجمع روحانیون مبارز در برکناری آیت‌الله منتظری اشاره کرده‌ام، اما در اینجا نه از موضع خودم بلکه این واقعیت را از زبان محمدعلی ابطحی که امروز مشاور کروبی در انتخابات است بیان می‌کنم تا مبادا تصور شود ضدیتم با رژیم باعث طرح چنین مسائلی می‌شود .

ابطحی در «وب نوشت» خود می‌نویسد:‌

 

«کروبی همیشه از پرچمداران و پیش­تازان مخالفان سیاسی و جناحی خود بود و آنان را به دلیل اعتقاد این که با امام خمینی یا مخالف بودند و یا کم اطاعت، طرد و عرصه را بر آن­ها تنگ می­کرد. حتی وقتی در درون جبهه­ی چپ و همراهان و یاران امام نیز قرار بود حذف و طردی صورت گیرد، باز هم کروبی جلوتر از دیگران قرار داشت. اوج این پیش­تازی را در نگارش نامه تاریخی کروبی، امام جمارانی و سید حمید روحانی به آیت الله منتظری که آن روزها نفر دوم نظام بود می­توان رد یابی کرد. آن نامه اولین اعتراض علنی به آقای منتظری بود که سلسله رفتارهای بعدی تا عزل آیت الله منتظری از قائم مقام رهبری ادامه داشت. ... وی(کروبی) در آن دوران از نظر حقوقی و رسمی تنها نماینده مجلس بود و رئیس بنیاد شهید؛ اما به دلیل ارتباط شخصی او با امام و به خصوص ارتباط صمیمی وی با حاج احمد آقا، فرزند قدرتمند امام، جایگاه واقعی و تأثیرگذار او در گردونه­ی قدرت آن روزها به مراتب بیش از جایگاه حقوقی او شده بود.» 

 

http://www.webneveshteha.com/media.asp?id=2146309744

 

در کتاب خاطراتم به این نکته اشاره کرده بودم که کروبی و بنیانگذاران مجمع روحانیون مبارز به خاطر نزدیکی‌ای که با احمد خمینی داشتند بیشترین نقش را در برکناری آیت‌الله منتظری داشتند و اتفاقاً  بعد از برکناری ایشان هم ول کن ماجرا نبودند و به مصاحبه‌های مطبوعاتی دست زده و در دانشگاه‌ها میزگرد می‌گذاشتند. آن‌ها در صدد این بودند که احمد خمینی را جانشین خمینی کنند، اما به علت مرگ خمینی این پروژه وسط زمین و هوا ماند و احمد خمینی جانش را روی آن گذاشت. مجمع روحانیون مبارز هم که بسیاری از تشکیل‌دهندگان آن اعضای دفتر خمینی بودند پس از مرگ خمینی به محاق رفت و فعالیتی نداشت. بعد از انتخاب خاتمی بود که دوباره این عده از محاق در آمدند و به فعالیت سیاسی روی آوردند. وگرنه خود کروبی هم مدت‌ها بود که فعالیتی نداشت و به حاشیه رانده شده بود.

موضع گیری شش ماه پیش محمد علی ابطحی بر علیه کروبی (بعد از اعلام آمادگی او برای کاندیدا شدن در انتخابات ریاست جمهوری)  و تأیید آن‌چه که در کتاب خاطراتم روی آن دست گذاشته بودم باعث شد که حزب اعتماد ملی کروبی علیه ابطحی اطلاعیه داده و وی را به مصاف بطلبد. این که امروز چگونه کروبی و ابطحی به هم رسیده‌اند، و ابطحی شده است مشاور کروبی، الله و اعلم. از این یارگیری‌ها در رژیم کم نیست.

 

گناه اصلی آیت‌الله منتظری در آن دوره اعتراض نسبت به وضعیت زندان‌ها و عدم رعایت حقوق بشر و مخالفت با کشتار ۶۷ بود. کافیست به نامه‌ی کروبی و اطرافیانش علیه آیت‌الله منتظری رجوع کنید تا مشخص شود ادعای عمادالدین باقی در ارتباط با کروبی تا کجا گزافه گویی است.

 

«از طرفي اگر افرادي مجهول الهويه يا حتي ضد انقلاب، مطالب واهي و بي اساس را عليه نظام و ارگانها و مسئولين دلسوز مطرح مي ‎كردند، از سوي ايشان پذيرفته شده و حتي ايشان به عنوان بلندگوي آنها، مطالب غير صحيح و خلاف واقع را در سخنرانيها بيان كرده و يا در پيامهايشان منتشر مي ‎كردند.»

http://www.amontazeri.com/Farsi/khaterat/html/1199.htm

 

گناه ‌آیت‌الله منتظری از نظر کروبی و اطرافیانش این بود که «مطالب واهی و بی‌اساس» در مورد قتل و کشتار و شکنجه را پذیرفته بود و نسبت به آن واکنش نشان داده بود. گناه او این بود که گفته بود «اطلاعات خمینی روی ساواک شاه را سفید کرده است» و این چیزی بود که کروبی و اطرافیانش که نقش مستقیم در این جنایات داشتتند بر نمی‌تافتند. آیت‌الله منتظری در نامه‌اش به خمینی به صراحت از تجاوز به زنان، شکنجه‌های وحشیانه و اعدام‌های لجام گسیخته که تنها بخش کوچکی از واقعیت دهه‌ی ۶۰ بود سخن گفته بود. 

 

یکی از گناهان آیت‌الله منتظری که کروبی و امام جمارانی و روحانی روی آن دست گذاشته و با انتشار نامه سرگشاده‌شان در ۲۹ بهمن ۶۷ زمینه‌‌ی برکناری او  را فراهم کردند، به شرح زیر است:

 

«شما همیشه در برخود با مسئولان و مقامات قضایی از عفو زندانیان گروهکی سخن می‌گویید و آزادی آنان را می‌خواهید . با وجود آن که بارها برای شما ثابت شده است که بسیاری از آنان به سبب اصرار و پافشاری شما مورد عفو قرار گرفتند و آزاد شدند و با شناسایی بیشتر از پاسداران و بسیجیان دست به آدمکشی و ترور زده و خون عزیزان ما را ریختند. لیکن هرگز این گونه رویدادهاد ر موضع شما در پشتییبانی از زندانیان‌گروهکی تغییری پدید نیاورده است .» پیوست شماره ۱۶۷ کتاب خاطرات آیت‌الله منتظری صفحات ۵۳۱ تا ۵۳۴

 

دشمنی کروبی با آیت‌الله منتظری به خاطر تلاش او جهت آزادی زندانیان سیاسی بود که به خاطر خواندن نشریه و یا پخش اطلاعیه گروه‌های سیاسی سال‌ها بود که در زندان به سر می‌بردند و شدیدترین شکنجه‌ها را متحمل شده بودند. تردیدی در این که کروبی و همراهانش در همین نامه دروغ‌ می‌گویندنیست.  

مضمون نامه‌ی کروبی و اطرافیانش همان مطالبی است که سی و پنج روز بعد در حکم خمینی برای برکناری آیت‌الله منتظری روی آن‌ها تأکید شد.

کروبی و همراهانش با نوشتن این نامه سرگشاده و متهم کردن آیت‌الله منتظری کلید پروژه‌ی حذف او را زده بودند. آن‌ها با ساختن این دروغ‌ها ذهن جامعه و نیروهای رژیم را برای این جراحی بزرگ آماده می‌کردند. مسئله‌ی اصلی هم دفاع آیت‌الله منتظری از حقوق زندانیان سیاسی و قتل‌عام شدگان ۶۷ بود. این چیزی بود که خمینی و کروبی و همراهانش نمی‌پذیرفتند. آنها با برنامه‌ای که از جماران دیکته می‌شد در پی زمینه سازی و توجیه برکناری آیت‌الله منتظری بودند.

هیئت‌های عفوی که از آن دم زده می‌شود در سال‌های ۶۳- ۶۴ شروع به کار کردند. نمایندگان زندان، دادستانی و وزارت اطلاعات در این هیأت‌ها حرف اول را می‌زدند. وظیفه‌ی این هیأت‌ها رسیدگی به احکام کسانی بود که به قول خودشان در سال‌های ۶۰- ۶۱  «کیلویی» حکم گرفته بودند. در آن‌ سال‌ها هیچ لیست عفوی توسط آیت‌الله منتظری تهیه نمی‌شد. این واقعیتی است که در نامه آیت‌الله منتظری به خمینی هم آمده است.

 

این همه‌ی ماجرا نیست. در جریان کشتار ۶۷ حسینعلی نیری به عنوان رئیس هیأت کشتار، نقش ویژه‌ای در قتل‌عام زندانیان سیاسی داشت و به همین دلیل مورد اعتماد ویژه خمینی قرار گرفت. پس از اتمام کشتار ۶۷ در پاییز ۶۷ خمینی با دادن احکام ویژه به نیری دست او را در بسط سرکوب و خشونت و عدم رعایت قوانین دست و پا گیر خود رژیم باز گذاشت. در مطلبی که قبلاً‌ نوشتم به این موارد و احکام صادره شده از سوی خمینی اشاره کردم. در آدرس زیر می‌توانید نوشته‌ام را ملاحظه کنید.

 

http://www.bidaran.net/spip.php?article136

 

کروبی که از حسن نظر خمینی به نیری اطلاع داشت پس از برکناری آیت‌الله منتظری و درست پس از انتشار رنج‌نامه‌ی احمد خمینی علیه آیت‌الله منتظری با نوشتن نامه‌ای به خمینی خواستار آن شد که به حسینعلی نیری رئیس هیأت کشتار ۶۷ که مورد مخالفت آیت‌الله منتظری قرار گرفته بود اختیار بیشتری داده شود. کروبی و حسن صانعی گردانندگان وقت مجمع روحانیون مبارز که از نقش بدون گفتگوی حسینعلی نیری در کشتار زندانیان سیاسی آگاه بودند ضمن تأکید بر «وارستگی» و «قاطعیت» نیری از خمینی می‌خواهند که وی را این بار مأمور صدور احکام غلاظ و شداد بر علیه «غارتگران بیت‌المال» کند.

 

«[.. . با سلام و تحیات خالصانه و اظهار تشكر از اعتمادی كه نسبت به اینجانبان ابراز فرموده اید معروض می‌دارد، در اجرای فرمان مبارك مورخ 6/2/68 آن حضرت نسبت به اموالی كه در اختیار ولی فقیه است حسب اظهار نظر مطلعین ، پرونده های زیادی در رابطه با موضوع حكم حضرتعالی مربوط به غارتگران بیت المال و وابستگان به رژیم طاغوت در محاكم وجود دارد كه صرف نظر از مشكلات دست و پاگیر رسیدگی عادی به آنها چندین سال به طول می انجامد و این امر موجب اضرار بیت المال وحقوق محرومین و مستضعفین جامعه می شود. علیهذا از محضرتان استدعا می‌شود در صورت صوابدید جهت پیشرفت امور و ضایع نشدن حق فقرا و مستمندان به مسئولین قضایی مربوطه دستورفرمایید تا بدین پرونده ها خارج از ضوابط دست و پاگیر حاكم بر دادگاهها طبق موازین شرع انور رسیدگی شود و فردی را برای این كار انتخاب نمایند. و از آنجا كه جناب حجت الاسلام و المسلمین آقای نیری فردی وارسته، قاطع و مورد توجه حضرتعالی است و نیز مورد توجه قضای كشور است برای مسئولیت این امر پیشنهاد می‌شود. والسلام علیكم و رحمه الله و بركاته . مهدی كروبی - حسن صانعی ]» صحیفه نور مجموعه پیام‌ها و اطلاعیه‌های خمینی

 

خمینی در ۱۹ اردیبهشت ۶۸ ضمن تأیید پیشنهاد کروبی و حسن صانعی، با انتخاب حسینعلی نیری به این سمت موافقت می‌کند و از موسوی اردبیلی می‌خواهد که اختیارات لازم برای تصمیم‌گیری در امور محوله را به نیری بدهد:  

بسمه تعالی

«جناب مستطاب حجت الاسلام آقای موسوی اردبیلی - دامت افاضاته

با سلام و دعا. این كار مربوط به جنابعالی است . ان شاءالله اقدام می‌نمایید. من با پیشنهاد آقایان: كروبی و صانعی و انتخاب آقای نیری برای این كار موافقم . البته با اختیاراتی كه خود بتواند تصمیم لازم را بگیرد. ان شاءالله موفق و موید باشید. والسلام علیكم .

19/2/68

روح الله الموسوی الخمینی»

 

و سپس در ۲۸ اردیبهشت ۶۸، هفده روز قبل از مرگش، خمینی اختیارات وسیع‌تری را به نیری تفویض می‌کند:

 

بسم الله الرحمن الرحیم

«جناب مستطاب حجت الاسلام آقای موسوی اردبیلی - دامت افاضاته

جنابعالی آقای نیری را برای رسیدگی به پرونده های موضوع حكم آقای صانعی وآقای كروبی  انتخاب نمایید تا هر پرونده ای در كشور مربوط به آن حكم می گردد را رسیدگی نماید. و همان طور كه نوشته اید برای اینكه حقوق مردم از بین نرود، دادگاه عالی انقلاب اسلامی را موظف كنید این پرونده ها را رسیدگی مجدد نمایند. آقایان حجتی الاسلام معرفت و نیری موظفند این پرونده را خارج از قوانین دست و پا گیر رسیدگی نمایند و تنها انطباق با موازین شرعی را مدنظر قرار دهند، تا خدای ناكرده حق كسی ضایع نگردد. بدیهی است كلیه احكام صادره كه به تایید دادگاه عالی انقلاب اسلامی رسیده باشد قطعی و لازم الاجراست . توفیق جنابعالی را از خداوند متعال خواستارم . توضیح این مطلب لازم است كه پرونده های شهرستانها از طریق آقای نیری به دادگاه عالی فرستاده خواهد شد.

28/2/68

روح‌الله الموسوی الخمینی »

 

این همه‌ی ماجرا نیست. کروبی ده سال پس از قتل‌عام زندانیان سیاسی در جدال با احمد منتظری فرزند آیت‌الله منتظری که به مخالفت پدرش با کشتار ۶۷ و «خون‌های به ناحق ریخته شده» اشاره کرده بود، می‌گوید:

 

«احمد عزیز! شما در مصاحبه خود در مورد منافقان زندانی که بر سر موضع خود ماندند و به سزای اعمالشان رسیدند جمله‌ای به کار بردید که شگفت انگیز است. منافقان محاربی که در آن دوران هر روز در کوی و برزن، نماز جمعه‌ها و یا اماکن مهم دولتی آن ترورها، بمبگذاری‌ها و جنایت‌ها را انجام دادند و بسیاری از مردم انقلابی و در صحنه و یا مسئولان مملکتی را به شهادت رساندند تا آن‌جا که هنوز داغ ایشان و فقدان وجودشان کاملاً محسوس است و با این که به ایشان این امکان داده شد که توبه کنند و به آغوش ملت و نظام اسلامی بازگردند تا در جرائم آن‌ها تخفیف نیز داده شود، می‌بینیم که عده‌ای از ایشان بر مواضع باطل خود پافشاری می‌کنند و قبل از پیروزی سپاهیان اسلام در عملیات مرصاد در درون زندان آشوب به راه می‌اندازند و آن دسته از زندانیان که به نظام اسلامی اظهار وفاداری کرده‌‌اند را کتک می‌زنند. وقتی با این افراد برخورد می‌شود شما از آن به عنوان «خون به ناحق ریخته شده» یاد می‌کنید! »

 

موضع تمام جنایتکاران رژیم از سران مؤتلفه تا سران جبهه‌ی مشارکت و مجاهدین انقلاب اسلامی که اهرم‌های اطلاعاتی و امنیتی را در دهه‌ی ۶۰ در دست داشتند در ارتباط با کشتار ۶۷ یکسان است. فرقشان در این است که بخشی از آن‌ها سعی می‌‌کنند تا آن‌جایی که ممکن است از موضع‌گیری علنی در مورد آن خودداری کرده و همه چیز را به سکوت برگزار کنند. اما وقاحت کروبی آن‌جایی است که وقتی نیازی هم در به صحنه آمدن نیست خود را جلو انداخته و در حمایت از این کشتار داد سخن می‌دهد و دروغ سر هم می‌کند.

برفرض محال گیرم آن چه کروبی می‌گوید حقیقت داشته باشد، آیا کسی که حکم اعدام چند هزار نفر را به «جرم کتک زدن توابین» صادر می‌کند در زمره‌ی بزرگترین جنایتکاران علیه بشریت نیست؟ در کجای دنیا چنین احکامی با چنین توجیهاتی صادر و اجرا شده است؟

آیا پیرمردهای فرتوت توده‌ای که گاه به سختی راه می‌رفتند، محاربه‌ای کرده بودند؟ آیا قدرتی داشتند که کسی را بزنند؟ آیا زندانیان سیاسی در سراسر ایران اعم از زن و مرد با همدیگر تصمیم گرفتند که توابین را کتک بزنند و یا در زندان شورش به پا کنند؟

 

حتا از موضع شرعی هم آیت‌الله منتظری به صراحت اعلام می‌کند:

 

«مجرد این که اگر آنان را آزاد کنیم به منافقین محلق می‌شوند موجب صدق عنوان محارب و باغی بر آنان نمی‌شود، مجرد اعتقاد، فرد را داخل عنوان محارب و باقی نمی‌کند، و ارتداد سران فرضا موجب حکم به ارتداد سمپات‌ها نمی‌شود»

 

خاطرات آیت‌الله منتظری، پیوست شماره ۱۵۵ صفحه‌ی ۵۲۱

 

کروبی و امثال او حتا شرع مورد قبول خودشان را نیز رعایت نمی‌کنند. آن‌ها حرمتی برای خون مردم قائل نیستند.

کسی که کشتار هزاران زندانی سیاسی را که تعدادی‌شان سال‌ها از پایان محکومیت‌شان گذشته بود و در سال ۵۹ به خاطر فروش نشریه و پخش اطلاعیه دستگیر شده بودند، «برخورد» می‌ نامد، آیا بویی از حقوق بشر برده است؟

آیا حمایت از چنین فردی بی حرمتی به «خون به ناحق ریخته شده» هزاران زندانی سیاسی که هنوز محل دفن‌شان نا مشخص است، نیست؟

 

میرحسین موسوی و «آن اعدام‌ها»

در این جا قصد ندارم در مورد نقش دولت موسوی در بسط و توسعه‌ی اختناق در دانشگاه‌ها، راه‌اندازی ارگان‌های سرکوب در ادارات و کارخانجات، اعمال سانسور و ایجاد جو فشار و سرکوب در عرصه‌ی اجتماع توضیح دهم. همچنین به نقش وزارت امورخارجه و سفارت‌خانه‌های رژیم در صدور تروریسم دولتی نمی‌پردازم. کاری هم به صدها جنایت و فاجعه‌ای که میرحسین موسوی مستقیم و غیر مستقیم در آن‌ها دست داشته ندارم. در این‌ یادداشت تنها به موضوع کشتار ۶۷ و مسئولیت او در آن می‌پردازم.

 

میرحسین موسوی در سفرهای انتخاباتی اولین بار هنگام سئوال نماینده انجمن اسلامی دانشجویان صنعتی نوشیروانی بابل با موضوع کشتار ۶۷ و موضع او در قبال آن روبرو شد. در این مواجهه بنا به گزارش خبرنامه امیرکبیر «مجری برنامه و ستاد میرحسین موسوی سعی می کردند تا میکروفون را از دست نماینده مزبور بگیرند که موفق نشدند ولی در عوض وقتی سوال نماینده انجمن درباره کشتار ۶۷ بیان می شد، صدای بلندگوها را به شدت کم کردند. نماینده انجمن اسلامی سه بار رو به میرحسین کرد و از او پرسید اجازه می دهید تا سوالاتم را ادامه دهم که هر سه بار میرحسین سرش را به پایین انداخت و حرفی نزد

سؤال مطرح شده از  سوی نماینده انجمن اسلامی دانشجویان صنعتی نوشیروانی به گزارش خبرنامه امیرکبیر چنین بود:

 

«۱- شما و ما می دانیم که به گفته آیت الله منتظری قائم مقام وقت رهبری بیش از ۴۸۰۰ زندانی سیاسی در سال ۶۷ در دادگاه های چند دقیقه ای محکوم به اعدام شدند. شما در آن زمان نخست وزیر ایران بودید. شخص سوم مملکت. مسئول دفاع از حقوق ملت. چه توضیحی درباره سکوتتان دارید؟ آیا این سکوت به معنای رضایت شما بود؟ باز هم تاکید می کنیم با صراحت پاسخ دهید. »

 

دانشجویان به هنگام ترک سالن شعار می‌دادند: «میرحسین، ۶۷، جواب بده».

میرحسین موسوی که در اولین مواجهه با دانشجویان قافیه را باخته بود پس از رایزنی با مشاوران «هفت خط» خود هنگام حضور در دانشگاه کرمان به اصطلاح رویکرد جدیدی را در پیش گرفت که هم پاسخ ندهد و هم زیرکانه از خود سلب مسئولیت کند:

سایت آفتاب ضمن آن که از حضور میرحسین موسوی در جمع دانشجویان دانشگاه «شهید باهنر» کرمان خبر داد، پاسخ موسوی به پرسشی درباره‌ی اعدام‌های صورت گرفته در اوایل انقلاب را به شرح زیر گزارش داد:  

 

«گفته می‌شود در زمانی که آن اعدام‌ها صورت گرفت من نخست‌وزیر کشور بودم و کاری نکردم! باید توجه کنیم که مسئله‌ تفکیک قوا در کشور از ابتدای انقلاب وجود دارد. می‌توانید از من راجع به عملکرد قوه‌ مجریه در دوران جنگ سوال کنید و من با شفافیت، صراحت و صداقت پاسخ خواهم داد. نمی‌شود بدون نگاه به موقعیت‌ها، ظرفیت زمانی و وقایع مختلف این سوال از من پرسیده شود. سوال مربوط به من را بپرسید، حتما پاسخ خواهم داد».

 

 http://kalemeh.ir/vdce.v8fbjh8v79bij.html

 

موسوی با مطرح کردن «تفکیک قوا» تلاش می‌کند مسئولیت یک دهه جنایت را به دوش نگرفته و از خود سلب مسئولیت کند. در حالی که او نخست وزیر یک نظام ایدئولوژیک است. نظامی که او دستگاه قضایی‌اش را نشانه‌‌ای از «عدل علی» و بنا شده بر  اصول «شرع» و زیر نظر «ولی فقیه» عادل و مدیر و مدبر می‌داند و لاجرم احکام صادره از سوی دستگاه قضایی را «شرعی» و «اسلامی» و «الهی» می‌شناسد. میرحسین موسوی خود را مطیع رهبر معرفی می‌کند. رهبر جمهوری اسلامی در پاییز ۶۷ به صراحت از کشتار ۶۷ دفاع کرد. این کشتار با فرمان مستقیم خمینی امام و مقتدای میرحسین موسوی صورت گرفت.

 

میرحسین موسوی که دم از تفکیک قوا می‌زند و تلاش می‌کند مسئولیت خود در کشتار ۶۷ را انکار کند فراموش می‌کند که یکی از اعضای هیئت سه نفره‌ای که فرمان این کشتارها را صادر می‌کرد نه به ادعای من که خود یکی از قربانیان نظام و یکی از جان به دربردگان کشتار ۶۷ هستم بلکه به اعتبار فرمان و دستنویس خمینی برای قتل‌ عام زندانیان سیاسی و نامه‌های آیت‌الله منتظری، پورمحمدی نماینده وزارت اطلاعات تحت فرمان میرحسین موسوی بود.

 

برنامه ریزی و سازماندهی این کشتار توسط وزارت اطلاعات دولت میرحسین موسوی صورت گرفته بود. برپایه‌ی افشاگری‌های صورت گرفته از سوی آیت‌الله منتظری و نامه حجت‌الاسلام احمدی حاکم شرع «دادگاه‌های انقلاب اسلامی خوزستان»، وزارت اطلاعات و نماینده آن نقش اصلی را در این کشتار به عهده داشت.

«رجوع کنید به خاطرات ‌آیت‌الله منتظری»

 

بنا به تعبیر آیت‌الله منتظری، وزارت اطلاعات دولت موسوی روی ساواک شاه را سفید کرده بود. موسوی چگونه می‌خواهد از خود در ارتباط با یک دهه جنایت سازماندهی شده سلب مسئولیت کند؟

 

آیا مسئولیت جنایات انجام گرفته از سوی وزارت اطلاعات دولت میرحسین موسوی به عهده او نیست؟ آیا تفکیک قوا در نظام جمهوری اسلامی مسئولیت ورارت اطلاعات را بر عهده‌ی شخص نخست وزیر و کابینه‌‌‌ی او قرار نداده است؟

 

 چنانچه موسوی به عنوان نخست وزیر و یکی از ارکان نظام مخالفتی با کشتار ۶۷ که یکی از بزرگترین جنایات صورت گرفته علیه بشریت است داشت، نمی‌توانست استعفا دهد؟

 

توجه خوانندگان این یادداشت را به این نکته جلب می‌کنم که در ۱۵ شهریور ۶۷ و درست در بحبوحه‌ی کشتار زندانیان سیاسی، میرحسین موسوی از پست نخست وزیری استعفا داد. موسوی با اهرم استعفا آشنا بود و به موقع از آن استفاده کرد. او نه در مخالفت با کشتار ۶۷ یا جنایات صورت گرفته از سوی رژیم بلکه به خاطر این که مسئولیت «تعزیرات حکومتی» را از وی گرفته بودند و به مجمع تشخیص مصلحت داده بودند استعفا داد که به دستور خمینی استعفایش را پس گرفت.

 

آیا آیت‌الله منتظری که مخالفت خود را با کشتار ۶۷ اعلام داشت و عطای رسیدن به ولایت فقیهی را به لقایش بخشید بر اساس اصل تفکیک قوا و نظارت عالیه ولی فقیه و شخص خمینی نمی‌توانست از خود سلب مسئولیت کند؟

 

وزیر امور خارجه و وزیر کشور دولت میرحسین موسوی در خارج از کشور در مصاحبه‌های گوناگون به دفاع از کشتار ۶۷ برخاستند. مصاحبه‌های ولایتی و محتشمی‌پور همان موقع در نشریات فرانسه و لبنان انتشار یافت. محتشمی پور امروز رئیس کمیته صیانت از آرای ستاد میرحسین موسوی است.

 

میرحسین موسوی و مهدی کروبی نمی‌توانند از مسئولیت خود در کشتار ۶۷ شانه خالی کنند و یا این جنایت بزرگ را وارونه جلوه دهند. این خون به ناحق ریخته شده بالاخره دامان و گریبان آن‌ها را خواهد گرفت. امروز از پاسخ به تعدادی دانشجو فرار می‌کنند اما همیشه دنیا این‌گونه نخواهد ماند.  

 

 


موضوع :
| *| نوشته شده در شنبه 2 خرداد1388 و ساعت 22:30 توسط سحر تحویلی |
    

    نقدی بر گزارش دیده‌بان حقوق بشر در مورد آزادی بیان و تجمع در مناطق کردنشین

 ایرج مصداقی

«ایران: آزادی بیان و تجمع در مناطق کردنشین» گزارشی است ۳۲ صفحه‌ای که از سوی دیده‌بان حقوق بشر به تاریخ ۹ ژانویه ۲۰۰۹ منتشر شده است.

 

http://www.unhcr.org/cgi-bin/texis/vtx/refworld/rwmain/opendocpdf.pdf?reldoc=y&docid=496757af2

 

گزارش دیده بان حقوق بشر ضمن اشاره به تظاهرات ۹ ژوئیه ۲۰۰۵ مردم مهاباد که «نیروهای امنیتی با بی‌رحمی اجتماع را برهم زدند» تأکید کرده است که گزارش حاضر «سرکوب مداوم تلاش‌های فعالین کرد برای استفاده صلح‌آمیز از حق آزادی بیان و تجمع و تضییع حقوق اقلیت کرد توسط دولت ایران را از زمان این وقایع بررسی می‌کند»

 

با این حال انتشار گزارش مزبور نگرانی‌هایی را در میان بخشی از فعالان حقوق بشر که با موضوع نقض حقوق بشر در مناطق‌کردنشین ایران آشنا هستند ایجاد کرده است. قصد نگارنده تحلیل جامع گزارش مذکور که به روشنی می‌توان به ناآگاهی، عدم برخورداری از تجربه و تخصص و اراده‌ی لازم تهیه کنندگان آن پی برد، نیست.

 

آنچه در این نوشته مد نظر من است نپرداختن دیده بان حقوق بشر به موضوعات اصلی در گزارش، برخورد گزیشی با مسئله نقض حقوق بشر و فعالان حقوق بشر در ایران است که متأسفانه اعتبار یک سازمان بین‌المللی را مخدوش می‌کند. وگرنه از زاویه‌های مختلف و از جمله انگیزه‌های سیاسی تهیه کنندگان این گزارش که تلاش کرده‌اند جانب یکی از جناح‌های حاکمیت را بگیرند گفتنی زیاد است.

 

با صرف کمترین وقت، انرژی و هزینه و تنها با مراجعه به سایت‌های اینترنتی که نگارنده شتابزده انجام داده است می‌توان به موارد بسیاری دست یافت که «دیده‌بان حقوق بشر» با داشتن سازمانی عریض و طویل، پس از سال‌ها تحقیق به آن نرسیده است!

نگاهی اجمالی به گزارش‌های منتشر شده در ارتباط با کردستان و نقض حقوق بشر در این منطقه موارد بسیاری را پیش‌روی مان قرار می‌دهد که در گزارش «دیده‌بان حقوق بشر » نیامده است. آن‌چه در پی می‌آید در واقع مشت نمونه خروار است که عجولانه تهیه شده است و مطمئناً‌ کاستی‌های زیادی دارد.

  



ادامه مطلب
موضوع :
| *| نوشته شده در یکشنبه 6 بهمن1387 و ساعت 12:38 توسط سحر تحویلی |

بهزاد رعیت، گردآورنده و مترجم مجموعه شعرِ «مرگ مرا خواهد یافت: بیست­ونه شعر از پانزده شاعر»، درگذشت. مرگ او شکلی غریب داشت. چهار سال پیش به بیماری­ علاج­ناپذیر ام. اس دچار شده بود. هرگز اما، بیماری­ خود را نپذیرفته بود. پس دو سالِ پیش به مؤسسه­ای در سوییس مراجعه کرده بود که تحت شرایطی به کسانی که بیماری­ غیرقابل علاج داشتند کمک می­کرد، خودکشی کنند. سفر او به سوی مرگ آغاز شده بود.
بهزاد رعیت همه­ی منزل­های سفر به سوی مرگ را با قاطعیتی بی­خلل طی کرد، به همه­ی تمناها، استدلال­ها و تلاش­های شریک زنده­گی و دوستان بسیارش نه گفت، جام زهر را در روز بیست وپنج ماه نوامبر سال ۲۰۰۸، ساعت یازده صبح، در شهر زوریخ نوشید. مجموعه شعرِ «مرگ مرا خواهد یافت» حاصل یکی از منزل­های سفر او به سوی مرگ بود.
بهزاد رعیت ترجمه­هایی در نشریه­ی آرش، نشریه­ی باران و نشریه­ی الکترونیکی­ اثر نیز چاپ کرده بود. بهزاد رعیت مستقل، محکم، شریف، معتقد، معصوم زیست و در قلب نزدیکان­اش جایی بزرگ داشت.
بهزاد رعیت به هنگام مرگ چهل­وسه سال و نه روز داشت؛ متولد روز ۱۶ ماه نوامبر سال ۱۹۶۵/
یکی از ترجمه­های بهزاد رعیت در مجموعه شعر «مرگ مرا خواهد یافت»، این شعرِ سارا تیسدیل است:
اگر حیاتی باشد پس از پایان مرگ،
این ساحلِ گندم­گون مرا بیش از همه خواهد شناخت،
من بازخواهم گشت، آرام و بی­قرار
هم­چون دریایِ رنگارنگِ ماندگار.
اگر زنده­گی مرا حقیر کرده است،
ببخش؛ هم­چون شعله قد خواهم کشید
در آرامشِ عمیقِ مرگ، و تو اگر مرا می­خواهی
روی تلماسه­های کنار دریا بایست و صدایم بزن


موضوع :
| *| نوشته شده در چهارشنبه 13 آذر1387 و ساعت 11:21 توسط سحر تحویلی |
                                  

                        نه زیستن نه مرگ، خاطرات زندان

 

نه زیستن نه مرگ» کتاب خاطرات ایرج مصداقی، یکی از بازمانده‌گان قتل‌عام تابستان ۱۳۶۷، از زندان‌های جمهوری اسلامی است. این کتاب شامل چهار جلد به نام‌های غروب سپیده، اندوه ققنوس‌ها، تمشک‌های ناآرام و تا طلوع انگور است. حوادث و رویدادها بر اساس تاریخ تقویمی، روایت و تنظیم شده است .

 


 
نویسنده کتاب که در سال‌های ۱۳۶۱-۱۳۶۰در زندان‌های اوین، قزل‌حصار و گوهردشت به سر برده، با بازگو کردن آن‌چه که بر وی و دیگر زندانیان رفته است، تلاش می‌کند تا ماهیت، کارکرد و نقش زندان و شکنجه را در سیستم مذهبی و قرون وسطایی جمهوری اسلامی تحلیل کرده و توضیح دهد. نویسنده با استناد به گفته‌ها و نوشته‌های رهبران و گرداننده‌گان جمهوری اسلامی، با گردآوری فاکت‌هایی از روایت‌های مذهبی و با آوردن نمونه‌های فراوان از انواع شکنجه‌های رایج در زندان‌ها و چگونگی اعمال آن‌ها، نشان می‌دهد که شکنجه در این نظام ماهیتی ایدئولوژیک دارد و جزو بدترین و غیرانسانی‌ترین شکنجه‌ها به شمار می‌رود. نویسنده با ذکر موردهای بسیاری که بر وی رفته و یا خود شاهد آن بوده است، کوشیده است تا سیستم قضایی رژیم و چگونگی روند محاکمه‌ها و انواع حکم‌ها و مجازات‌های صادر شده از سوی قاضیان را برای خواننده‌گان توضیح دهد. در این کتاب چهار جلدی که نزدیک به ۱۶۰۰ صفحه است، نویسنده به موازات بازگو کردن حوادثی که در دهه‌ی هشتاد در زندان‌های جمهوری اسلامی اتفاق افتاده است، با مروری موشکافانه و دقیق بر عمل‌کرد افراد و گروه‌های سیاسی ایران و نقد و بررسی متن‌های سیاسی، تلاش می‌کند تا نقش آن‌ها را در انقلاب ۱۹۷۹ و نیز تأثیرشان بر سیر تحولات دهه‌های هشتاد و نود میلادی، در ارتباط با قوام گرفتن پایه‌های جمهوری اسلامی، نشان دهد. در این رابطه، وی عدم شناخت اکثریت روشنفکران و گروه‌های سیاسی از مذهب و روحانیت و نا‌آگاهی و دید غیرواقع‌بینانه‌ی آنان از تاریخ و فرهنگ جامعه‌ی ایران و نیز ذهنی‌گرایی را بعنوان یکی از مهم‌ترین عوامل به بحث می‌گذارد. جلد سوم، یکی از مهم‌ترین و تکان‌دهنده‌ترین بخش‌های این کتاب، مربوط به روزشمار قتل‌عام زندانیان سیاسی در تابستان ۱۳۶۷ است و قوی‌ترین سندی است که تا کنون در این زمینه منتشر شده است . نویسنده که خود در تمام مدت برگزاری قتل‌عام، در راهروی مرگ، به انتظار نوبت خویش نشسته بود، از نزدیک شاهد تمامی ماجرا می‌شود و همه‌ی لحظه‌ها را با دقت و جزیئات در کتاب خود افشا می‌کند. این بخش از کتاب به صورت روزشمار نگاشته شده است .


ادامه مطلب
موضوع :
| *| نوشته شده در دوشنبه 15 مهر1387 و ساعت 14:58 توسط سحر تحویلی |
 

 خاوران

ارغوان خوشه خون

بامدادان که کبوترها

بر لب پنجره باز سحر غلغله می آغازند،

جان گلرنگ مرا

بر سر دست بگیر،

به تماشاگه پرواز ببر.

تو برافراشته باش

شعر خونبار منی

یاد رنگین رفیقانم را

بر زبان داشته باش.

تو بخوان نغمه ناخوانده من

ارغوان، شاخه همخون جدا مانده من...


موضوع :
| *| نوشته شده در پنجشنبه 7 شهریور1387 و ساعت 23:53 توسط سحر تحویلی |

 

به ياد قربانيان فاجعه کشتار زندانيان سياسي در سال 67

 

اعدام

 
آن سال فاجعه
آن فصل خونین
آن شب شوم
شروع فاجعه
پایان زندگیها
آغاز تنهایی ما
سال دریدن عشق و مهر
سال پر شدن خاک تنهایی خاوران،
از تن‌ها
شبی که ساعت شش بعد از ظهر
در احساسی غریب
برای تو نگاسته‌ام
"برنجزار چه هوای من،
همپا و همراهت در سلول قدم می‌زنم"

 آن شب با صدای رگبار گلوله‌ها
دانستم ، تو مرا در باد
صدا کردی
همین دیشب را می‌گویم!
دقایقی از یازده گذشته
ساعت خاموشی زندان است
ناگهان.
سکوت خواب را شعارها می‌شکنند!
بندیان کنجکاو و ترسان،
به طرف صدا سر می‌چرخانند
برخی در رختخواب
نیمه خیز
برخی بی‌قرار و دلواپس 
عده‌ایی در راهرو
در کورسوی چراغ،
مبهوت لرزان ، کتاب نخوانده را
بسته‌اند

 

همهمه
صدای چکمه‌های نظامیان و قدم‌ها
بازهم
نزدیک و نزدیکتر می‌شود
 شعار شوم پاسداران شب
"مرگ بر ملحدین کافر"
"مرگ بر ملحدین و.....کفار و ..."
پا می‌کوبند
 زمین می‌لرزد
مشتشان با دود خشمشان
به هوا می‌رود
اینسوی دیوار
بندیان
ماسیده رنگ به رخساره
بر هم و
بر دیوار تکیه میدهند
ترسان و پرسان،بی نگاهی بهم.
چند نفرند ؟
ده، بیست،صدو یا ...؟!
کدام عزیزمان این بار؟ آیا

ترا از پشت دیوار
روی تپه اوین
می بینم
در صفی بلنداز منتظران اعدام،
 با چشمانی بسته
اما بر لبانت ، چون همیشه
لبخندی است
 می‌شنوم
صدایت را ..
جان مریم  چشماتو واکن
منو نگاه کن .......

می خواهم بپرسم
نمی ترسی!؟
صدای باد با شعارها یکی می‌شود
مرا از تو می‌گیرد
سکوت و سکوت
پارس سگان
پاسداران
تاریکی
قدم‌های شب سست می‌شود 
رنگ می‌بازد
 زنجره‌ها سکوت می‌کنند
همه دزدانه بهم می‌نگرند
 دستان بهم فشرده می‌شود
شب به همراهی سکوت
دردناک می‌نشیند!
سکوت شب و سینه‌هارا
صدای مهیب رگبار
می‌درد
سرها همچون کبوتران،خسته حرم،
بر سینه خم می‌شود
 لبخند بر لبانت می‌خشکد
سرخی خون بر پیراهنم می‌نشیند
همان پیراهن آبی چهارخانه!
سکوت وسکوت
صدای بادو نفس‌های بندیان
تک ، تک ،...تیرها،تیرهاو
تک تیرها.......
خلاص
 زوزه سگان تا سپیده دم
من زنجیر بر پای بسته
تاصبح در راهروی بند
ره که نه!
جان می‌سپارم
آخرین نامه ام
که امروز ساعت شش نوشته‌ام
"در بیرون،و در اینجا، هر آن
صدای ساعت دانشگاه ملی
مرا به نزد تو می‌خواند" را
به دست باد سپرده‌ام

****

پنجمین پگاه مرداد
خورشید در گذر
از تپه خون
سرخگون است 
شبنم‌های خون،روی تپه
در گرما،شتک میزنند.۰
کامیون‌های گوشت
به خاوران می‌رسند
گودالها و کانال‌ها.آز آدمیان
انباشته می‌گردد
توبا هفت نفردیگر
درخاکی، غریبانه خفته ایی

****

پگاهی دیگر است
خورشید سربر نکرده هنوز
مادران حقیقت
خاک بر سر
بر زمین خشک و تفتیده خاوران
چنگ می‌زنند
 صدای مادر که بر سینه می‌کوبد
بغض و سکوت را می‌شکند
وای عروسم، عروس قشنگم!
پیراهن مرا شناخته است
همان آبی چهارخانه!
سراسیمه سر،
خاک وگل را کنار می‌زند
 ترا در آغوش می‌کشد
ای کاش من در پیراهنم بودم
و ....
.
.

 


موضوع :
| *| نوشته شده در دوشنبه 14 مرداد1387 و ساعت 15:47 توسط سحر تحویلی |

18 تیر قیامی که تاراج شد

                           تاملی بر بیانیه آرمان نوری برای براندازی

سحرتحویلی

 

در آستانه قیام 18 تیر بار دیگر برخی از نیروهای اپوزسیون سنتی می کوشند تا با شکل دادن به این جنبش به باور خودشان آنرا تداوم بخشند.

اما از آنجایی که هرگز ندانسته اند این جنبش بر چه اساسی شکل گرفت نیز نمی دانند چگونه می توان آنرا هدایت کرد و تداوم بخشید.

جنبش 18 تیر در ایران  قبل از اینکه بخواهد به دلیل ماهیت خودش ماندگار شود به علت سرکوب و رفتار وحشیانه رژیم ماندگار شد و از آنجایی که در فرهنگ مبارزات سیاسی ما همواره آن کس که در گیر و دار مبارزه مظلوم واقع می شود محبوب تر است ، بسیاری توانستند با مظلوم نمایی اولا خود را به این جنبش منصوب نمایند و ثانیا از آنجایی  که هیچ آگاهی از مشی و هدف یک مبارزه نداشتند، آنرا به بی راهه بکشانند.

جنبشی که در دوران خفقان شکل گرفت و می رفت فراگیر شود با سرکوب دیکتاتوری مذهبی درخود شکست و از آنجایی که آفرینندگان آن به سردابهای رژیم منتقل شدند، وارثان آن با به حراج گذاردن این میراث آنرا بین کسانی تقسیم نمودند که یا سر در آخور رژیم داشتند و یا آنقدر از سیاست روز ایران به دور بودند که جنبش و رهایی تنها برایشان یک شعار بود.

میراث داران جنبش دانشجویی با واگذار کردن این حرکت به اصلاح طلبان حاکم ، این جنبش را از مسیر اصلی خود منحرف کردند و به جای آنکه با شکل دادن به این حرکت سرنگونی رژیم را هدف گیرند به مثابه اصلاح طلبان از رفرم داخلی سخن گفتند و این بار به ظاهر دانشجویان طلایه داران در پیش گرفتن این سیاست بودند.

برخی دیگر از دوستان با به خارج از کشور کشاندن جنبش کوشیدند تا با بازگذاشتن دست اپوزسیون در تبعید به جنبش شکل دهند که این شکل گیری تنها به جمع آوری امضا برای آزادی دانشجویان دربند و تلاش برای فراری دادن آنها محدود شد.

گرچه این تلاش ها به نوبه خود قابل تقدیر است اما هرگز نخواست و نتوانست خواستگاه و خط دهنده باشد.

میراثی که از جنبش دانشجویی پس از 18 تیر 78 باقی ماند آنقدر به این طرف و آن طرف کشیده شد تا سرانجام هر تکه از آن در گوشه ای پراکنده گشت.

کسانی که خود را وارثان بر حق جنبش می دانستند یا به گروه های طرفدار نظام پادشاهی متصل گشتند و یا سر از رسانه هایی درآوردند که تنها راه علاج ایران را حمله نظامی می دانند.

اگر براستی این دوستان در متن قیام دانشجویی بودند پس چطور به یکباره این چنین تغییر عقیده دادند آنهم بر سر موضوعی که نه تنها خود بلکه خانواده و وطنشان را نشانه می گیرد.

به همین دلیل برخی از نیروهای سنت زده ی اپوزسیون که هنوز در حال و هوای قیام 57 سیر می کنند می اندیشند که چرا آنها رهبر و هدایت کننده ی این جنبش نباشند؟

آنچه که من را به نوشتن این سطور واداشت بیانیه ی دکتر آرمان نوری بود که خودشان را رهبر جنبش سپید براندازی معرفی می کنند ، که به مناسبت سالروز 18 تیر نوشته اند. ایشان با تقارب کودتای نوژه که در 18 تیر 1359 رخ داد و جنبش 18 تیر 78 کوشیده اند تا 18 تیر را روز قیام ملی نام نهند و برای سرنگونی رژیم طرحی ریخته اند که در اینجا به مرور چند خط آن می پردازم:



ادامه مطلب
موضوع :
| *| نوشته شده در شنبه 8 تیر1387 و ساعت 22:50 توسط سحر تحویلی |

رفتم ز خود که پرده بر اندازم از چهره پاک حضرت مریم ها

 

 

 

 

 

سحر تحویلی sahartahvili@yahoo.com                                                                                                

 

 

با صدور حکم نهایی دادگاه استيناف انگلستان مبني بر حذف نام مجاهدين خلق از ليست تروريستي بار دیگر نام این سازمان در صفحات اینترنتی پخش گردید.

بسیاری خرسند از این واقعه نام آنرا پیروزی نامیده و حکم را صفحه به صفحه برای فعالین سیاسی ارسال نمودند.

 

 

در این میان طبعا کسانی هم وجود دارند که ازصدور این حکم ناراضیند. اما در اینجا نه سخن از عدالت و بایدها و نباید هاست و نه سخن از مبارزه بر علیه جمهوری اسلامی . در اینجا تنها می خواهم به گوشه ای از خاطراتم اشاره کنم که به چند مدت پیش باز می گردد.

اما قبل از آن بایستی به بررسی شرایط و موقعیت استراتژیک منطقه بپردازم:

شهر اشرف واقع در استان ديالي عراق در نزدیکی بغداد قرار دارد و اردوگاه اصلی سازمان مجاهدین قلمداد می شود. پس از فروپاشی رژیم بعث ، ارتش آمریکا به این شهر آمد و پس از خلع سلاح این سازمان در نزدیکی آن اردو زد. مریم رجوی در آن سال طی پیامی تلویزیونی اظهار داشت هر کدام از اعضا این سازمان که مایل باشند می توانند به کمپ ارتش آمریکا رفته و برای همیشه با سازمان مجاهدین وداع نمایند. در اینجا لازم به ذکر است که برای افراد ساکن در شهر اشرف هرگز توضیحی داده نشد که پس از وداع با سازمان و پناهنده شدن به ارتش آمریکا چه بر سر هر فرد خواهد آمد. این توضیح را از آن جهت می دهم که بتوانید شرایط افرادی را در نظر بگیرید که بسیاری از آنان بیش از 20 سال است که از دنیای بیرون بی خبرند. تنها حق تماشای سیمای آزادی را داشته و تنها می توانند نشریه ارگانی بخوانند. از اینترنت به صورت آزاد و از  موبایل هم هیچ خبری نیست. تلفن کلاً قدغن است و از اینترنت تنها برای به روز کردن سایت های سازمان و یا تهیه اخبار استفاده می شود و در واقع یک نوع اینترنت فیلتر شده دراختیار برخی از کادرها قرار می گیرد.

حال به فضای داخل اردوگاه باز می گردیم. کادرهای سازمان هیچ اطلاعی از وضعیت بیرون ندارند. آیا پناه بردن به ارتش آمریکا می تواند تغییری در وضع موجود برایشان ایجاد نماید؟ آیا این نمی تواند یک دام باشد؟ آیا آینده ای در کار خواهد بود یا نه ؟

بی شک این سوالات روح خسته ی هر کدام از کادرهای سازمان مجاهدین را به خود مشغول کرده بود. اما گاهی انسان ناگزیر است که از بین بد و بدترین یکی را انتخاب نماید پس جمعی از افراد این سازمان که بیش از 400 نفر می باشند با سازمان خود وداع کرده و به کمپ آمریکایی ها آمدند . در حالیکه هیچ کدام از آنان نمی دانستند چه آینده ای پیش رو دارند.

پس از آنکه این گروه از سازمان جدا شدند دیگر حق دیدن رفقای خود را که در داخل سازمان بودند، نداشتند و در اینجا صراحتا می خواهم بگویم که اگر امکان برقراری ارتباط با شهر اشرف وجود داشت ، به زحمت می توانستیم شاهد حضور کادرهایی جز خواهر مریم و برادر مسعود در سازمان باشیم.

افراد جدا شده از سازمان مجاهدین به کمک سازمان ملل توانستند کارت پناهندگی دریافت نمایند و تقاضای پناهندگی آنان نیز به همه جای جهان ارسال شد اما از آنجایی که نام سازمان مجاهدین خلق در لیست تروریستی قرار داشت هیچ کشوری حاضر به اعطای پناهندگی به این افراد نشد و آنان از آن زمان تا کنون در کمپ آمریکاییان قرار دارند. این افراد در کمپ می توانند کارهایی از قبیل کارهای خدماتی ، نجاری ، جوشکاری و غیره را انجام دهند و در ازای آن از ارتش امریکا به صورت ساعتی پول دریافت نمایند. لازم به ذکر است که این پول به یک حساب بانکی ریخته می شود و هرگاه فرد بخواهد تصویه حساب نموده و کمپ را ترک نماید این مبلغ به وی تعلق می گیرد. سایر مخارج مانند غذا، جای خواب و وسایل زندگی نیز بر عهده ی آمریکاییان است.

پس از مدتی که این افراد از سازمان جدا شدند ، توانستند با خانواده خود در ایران تماس گرفته و آنان را از وضعیت خود با خبر سازند و به این ترتیب اولین جرقه ی آگاهی از وضعیت اردوگاه اشرف زده شد.

پس از مدتی که از این وضعیت گذشت ، افراد جدا شده از سازمان دانستند که پس از تخلیه نیروهای آمریکایی از عراق سرنوشت مبهمی خواهند داشت،زیرا قرار بر آن شده است که پس از خروج نیروی نظامی آمریکا از عراق ، پناهندگان خارج شده از سازمان مجاهدین به کمپی در کردستان عراق فرستاده شوند و این در حالی است که بسیاری از آنان در عملیات کشتن کردهای عراق (عملیات مروارید)  با صدام همکاری داشته اند.(1)

بنا بر این جمعی از آنان تصمیم بر آن گرفتند با پولی که از طریق نیروهای آمریکایی بدست آوردند به شکل غیر قانونی به طرف اروپا حرکت کرده تا شاید از این طریق بتوانند پناهندگی خود را به دول اروپایی بقبولانند.

در عراق برای حرکت کردن به سوی اروپا باید ابتدا وارد کردستان عراق شد و از طریق مرزهای این منطقه به طرف مرزهای کردستان ترکیه حرکت نمود و در اصل ماجرا از همین جا آغاز گشت.

(بشنوید: http://www.youtube.com/watch?v=whtcUQe0yEE&feature=related)

حرکت این افراد به طرف کردستان عراق سبب آشنایی من و تنی چند از رفقای پیشمرگ کومه له با کادرها خارج شده از سازمان مجاهدین خلق گردید.

بازگویی این افراد از سازمان و حوادثی که در طی سالیان متمادی بر آنان رفته بود برگ دیگری را در ذهنم ورق زد. تا پیش از آن به کرات در مورد وضعیت اردوگاه اشرف شنیده بودم ، اما من نیز مانند بسیاری از مخالفان رژیم می پنداشتم اینها همگی توطئه و دسیسه های جمهوری اسلامی است و واقعیت امر چیز دیگری است.

اما پس از آشنایی بیشتربا کادرهای جدا شده از سازمان دریافتم که براستی واقعیت امر چیز دیگری است و در واقعیت ، عمق فاجعه از آنچه که تصور می شود عمیق تر است.

به همین جهت این گفتار را آغاز نمودم و نیک می دانم پس از پایان آن مورد تهاجم بسیاری از دوستان قرار خواهم گرفت . دوستانی که یا هوادار سازمان هستند و یا می پندارند اکنون زمان آن است که باید در مقابل رژیم سیاست دشمنِ دشمنِ من ، دوست من است را پیش گیریم.

اما خوب می دانم که این دوستان هرگز پای صحبت این افراد ننشسته اند و گرنه  درمی یافتند که هرگاه حقوق انسانی نقض شود ، دیکتاتوری وارد خواهد شد.

در اینجا برای نمونه به چند مورد از مواردی که یاران سابق مجاهد از اردوگاه خود بازگو نموده اند اشاره می کنم.

همانطور که بسیاری از خوانندگان مطلع می باشند سازمان مجاهدین خلق در سال 1367 طرحی را با عنوان طلاق های ایدئولوژیک و اجباری پیش کشید.(2)

این طرح در ابتدا در مورد کادرهای بالای سازمان اجرا گردید اما پس از مدتی فراگیر شد و قضیه تا آنجا ادامه  یافت که هر کس پایبند به این امر نبود ناگزیر به ترک سازمان می گشت.

انقلابی که به فرمان رهبری ایدئولوژیک ، رابطه زناشویی بین زن و مرد  را حرام و نامشروع می داند و همه اعضا سازمان ناچار به اطاعت از آنند و به همین دلیل در مناسباتِ تشکیلاتی سازمان مجاهدین خلق، در 18 سال گذشته هیچ کودکی بدنیا نیامده است.

این امر برای بسیاری پدیده ی جدیدی نیست و آنقدر از این باب سخن رانده شده که از وقاحت آن کاسته شده است.

اما امروز روی سخن من با شماست خانم رجوی که با غرور می کوشید شوق خارج شدن از لیست تروریستی را جشن بگیرید. آیا براستی از وضعیت اردوگاه خود بی خبرید؟ آیا براستی نمی دانید بسیاری از کادرهای زن و مرد شما که به باورتان تا مغز استخوان به شما و اسلام زائیده ی شما وفادارند به همجنس گرایی روی آورده اند؟ آیا می پندارید صرف مجاهد بودن ، نیازهای اولیه انسانی را در آدمی می کشد؟ درست است که در بسیاری از جوامع مترقی همجنس گرایی نوعی گرایش ذاتی محسوب گردیده و نهی نمی شود ، اما ما در اینجا با نیروی به ظاهر انقلابی طرف هستیم که به اسلامی معتقد است که داشتن هرگونه رابطه جنسی خارج از ازدواج را نهی می کند. نیروی که نام خلق را با خود به یدک می کشد اما در ابتدایی ترین نیازهای خود با خلق کیلومترها فاصله دارد.

(ببینید: سخنان نسرین ابراهیمی و افشای مناسبات درونی زنان مجاهدین بخش اول و دوم:

 http://www.youtube.com/watch?v=nBwn6ujfc2Y&feature=related

http://www.youtube.com/watch?v=rWNcg45K9EA&feature=related )

 

خانم رجوی حتما شما جلسه عمومی سازمانتان را با حضور بیش از 3500 نفر به خاطر دارید که در آن یکی از زنان سازمانتان بدون حجاب و با موهای آشفته بداخل سالن اجتماعات دوید و هراسانه کمک خواست؟

خانم رجوی حتما از قوانین نگهبانی و پاسبخشی (3) در شهر اشرف آگاهید و نیک می دانید برای جلوگیری از تنها ماندن نگهبان و پاسبخش بر سر پست چه تدابیر امنیتی ویژه ای اتخاذ کرده اید.

اما ماجرا تنها به همین ها ختم نمی شود . رسومات در سازمان مجاهدین خلق با همه جا تفاوت دارد. در شهر اشرف اصطلاحاتی وجود دارد که برخی از خوانندگان احتمالا با آن آشنایی دارند. غسل هفتگی ، دیگ ، تیغ کشیدن و... همگی مواردی است که به مورد اشاره شده بازمی گردد.

غسل هفتگی در پایان هر هفته برای مردان مجاهد برگزار می شود. در این جلسه هر مرد مجاهد باید از احساسی که به یک زن در طول هفته قبل داشته است سخن گوید . این تحریک جنسی می تواند از دیدن یک مجری سیمای آزادی در تلویزیون یا یک خواهر مسئول و یا حتی دیدن خواهر مریم نشات گرفته باشد.

در طی این جلسه هر برادر مجاهد باید از احساس شهوانی خود نسبت به خواهر مورد نظر با تمام جزئیات صحبت نموده و در واقع این اعتراف ، شخص را از گناه پاک می کند و به این ترتیب برادران غسل داده می شوند و این غسل تا پایان هفته بعدی اعتبار دارد.

اما دیگ در سازمان مجاهدین تفاوت زیادی با قابلمه بزرگ دارد.  دیگ اصطلاحی است که در آن فرد خطاکار باید واردش شود. این خطا می تواند از تاخیر در سر پست نگهبانی و یا چرت زدن در هنگام سخنرانی مژگان پارسائی باشد. پس از تشخیص خطا از سوی خواهران و برادران ، فرد خطاکار در یک جلسه عمومی مورد اتخاذ قرار می گیرد و اصطلاحا داخل دیگ قرار گرفته و آچمز می شود و در اینجاست که پس از قرائت حکم خواهران و برادران عزیز می توانند با انتقاد کردن و در مواردی با نثار فحش و یا پرتاب تف به صورت فرد خاطی ، وی را تنبیه نمایند. این عمل اصطلاحا تیغ کشیدن نامیده می شود.

 

 

از دیگر سنت های حاکم بر سازمان مجاهدین نیز می توان به جمله معروف "برادر بالا بیار" اشاره کرد. این اصطلاح نیز زمانی استفاده می شود که یا کسی در غسل هفتگی قرار دارد و یا قرار است خواب شب گذشته اش را تعریف نماید.

نمونه ی دیگر، قرار دادن خواهران در کادر رهبری است . این امر که در ظاهر به دلیل نشان دادن آزادی زن و نشان دادن توانایی های زنان است در عمل به شکل دیگری است. 

از بدو تاسیس هر سازمان سیاسی بسیاری از افراد به همراه خانواده و فرزندانشان به سازمان ها ملحق گشتند و با توجه به فرهنگ حاکم بر کشورمان بیشترِ زنان ، از شوهران خود تبعیت می کنند بنا بر این پس از قیام 57 بسیاری از کسانی که به سازمان مجاهدین ملحق گشتند همسر و فرزندان خود را نیز به داخل شهر اشرف آوردند . پس از انقلاب ایدئولوژیک تکلیف فرزندان مشخص گشت و همه ی آنان به اروپا برده شدند . اما در این بین همسر برخی از برادران مجاهد ، خواهرانی بودند که از سیاست آگاهی چندانی نداشتند اما پس از انقلاب ایدئولوژیک که دیگر ازدواج و خانواده  درسازمان معنایی نداشت این خواهران به ناچار عضو تشکیلات گشته و در حیطه اختیارات رهبری ایدئولوژیک قرار گرفتند. پس از انتصاب خواهر مریم به عنوان رئیس جمهور منتخب ، خواهران نیز به حوزه رهبری راه یافته و به کادرهای اصلی تشکیلات تبدیل گشتند. این امر برای بسیاری مسئله ی قابل تعمقی نیست اما وقتی به گذشته و توانایی این خواهران بنگریم خواهیم دید که بسیاری از آنان همان همسران ساده و غیر سیاسی بودند که تنها به واسطه مجاهد بودن شوهرانشان به داخل تشکیلات راه یافته اند. اگر چه این شرایط است که از هر انسانی یک فرد مبارز و سیاسی می آفریند اما توجه به نبض زمان و خواست امروز جامعه در تنگنای مبارزه با رژیم ،تاکیکی است که انتظار می رود هر سازمان سیاسی در سرلوحه کار خود قرار دهد. مگر آنکه یک سازمان بخواهد از زن به عنوان ابزاری هژمونی پذیر استفاده نماید و این امر در مورد زنانی که آگاهی و سابقه مبارزاتی ندارند موثرتر خواهد بود. بدین ترتیب رهبری ایدئولوژیک می تواند آنچه را که خود می اندیشد درست است به راحتی به کادرهای پایین تر انتقال دهد.

آن دسته از کادرهایی که می توانند به یک تفکر اعتراض نمایند نیز قدرت رودررویی با رهبری ایدئولوژیک را ندارند.بدین ترتیب هر تفکر جدیدی (البته اگر وجود داشته باشد!) جسارت و قدرت ایستادگی در مقابل رهبری ایدئولوژیک را ندارد و راهکارها و انتقادهای خارج از سازمان نیز توطعه رژیم شمرده می شود.

صفار کادر سابق سازمان مجاهدین خلق در این باره می گوید:

 من از پیش از انقلاب 57  با سازمان همکاری داشته ام. در آن زمان دانشجویی علوم سیاسی دانشگاه تهران بودم . پس از فارغ التحصیل شدن بر فعالیت هایم افزودم به طوری که پس از انقلاب همسر و فرزند چند ماه ام را به جای گذاشته و روانه کردستان شدم و پس از خروج نیروها از ایران نیز به عراق آمدم. ازآنجایی که به دانشگاه رفته بودم همواره علاقه زیادی به آموختن داشتم و توانستم با امکانات سازمان زبان های برنامه نویسی کامپیوتر را فرگیرم و از این طریق چند پروژه ی سازمانی را به اتمام رسانم. پس از اینکه خواهران ، مسئول برادران در سازمان گشتند شخصی به نام خواهر صدیقه که نمونه کامل یک زن خانه دار و کم سواد بود را به عنوان مسئول من انتخاب نمودند و من موظف بودم قبل از ارائه ی پروژه ها به سازمان ، با خواهر صدیقه به رفع نواقص پروژه بپردازم و این در حالی بود که من باید ابتدا برای وی فرق کامپیوتر با ماشین حساب را توضیح می دادم. ببینید محال است که سازمان از سطح سواد افراد بی اطلاع باشد . به نظر من این کار تنها برای خرد کردن شخصیت کسانی انجام می شد که سازمان می پندارد ممکن است در درون خود با سازمان در تقابل باشند. بدین ترتیب فرد در مقابل خواهرِ مسئول خود می ایستد و بعد هم دیگ و تیغ کشی در راه است.

اگر نیک بنگیریم می بینیم در سازمان مجاهدین خلق تمام ساعات روز به جاسوسی درون اردوگاهی ، تنبیه و خرد کردن افراد می گذرد و این امر تنها یک مفهوم را می رساند. رهبری ایدئولوژیک از تفکر و اندیشه می هراسد و پایه های انقلاب ایدئولوژیکش با کوچکترین طغیان ها می لرزد و گرنه چگونه یک تشکیلات می تواند با کادرهای چندین ساله خود که بسیاری از آنان در دو رژیم شاه و خمینی همراه سازمان بوده اند چنین رفتاری نماید؟ آنهم سازمانی که به ظاهر می کوشد از لابلای سطور اسلام ، روزنه ای برای ارزش گذاری به حقوق و شرافت انسان ها پیدا نماید؟

گرچه شاید بسیاری بی اندیشند که برای حفظ قدرت یک سازمان لازم است یک سری اصول و قوانین تصویب و به شدت اجرا گردد و گرنه یک سازمان سیاسیِ در تبعید ، حتما در دام تجزیه و انحلال قرار خواهد گرفت. اما در عرصه عمل می باست پیش از آنکه از تجزیه و انشعاب بترسیم از به قدرت رسیدن ایدئولوژیی بهراسیم که در آن هر انسان پیش از آنکه یک انسان باشد یک ابزار خواهد بود. ایدئولوژیی که امروز به شخصی ترین رابطه ی کادرهای خود مهر  نباید می زند فردا چه بر سر نسل جوان کشوری می آورد که از ستم جمهوری اسلامی به اپوزسیون پناه آورده است؟

فرزاد کادر 10 ساله سازمان مجاهدین خلق (که در اصطلاح سازمانی به وی M - جدید گفته می شود ) از زمان جنبش 18 تیر به سازمان ملحق گشته است در این خصوص می گوید :

توجیه سازمان در مورد اینگونه رفتارها به دو بخش تقسیم می گردد. اولین بخش تعریف سازمان از یک مجاهد خلق است . مجاهد خلق کسی است که از تمامی لذت های زندگی به خاطر خلق بگذرد و تنها راه مبارزه را پیش رو گیرد و دومین بخش نیز به انتخاب باز می گردد. کسی که تازه وارد سازمان می شود در ابتدا پیش از پذیرش در مرحله ی عادی سازی قرار می گیرد و در نهایت اگر مورد قبول سازمان باشد خود مسیر زندگی اش را انتخاب می کند و پس از ورود به سازمان باید به اصول مجاهد بودن خود پایبند باشد.

 اما آنچه که رهبری ایدئولوژیک فراموش کرده در توجیه رفتار خود تئوریزه کند این است که انتخاب در شرایط یکسان قابل قبول است . یعنی همانطور که شما برای هر فرد از مزایای مجاهد بودن و خلق صحبت می کنید از زندگی نیز بگویید تا اگر روزی قدرتی در دست داشتید و کادرهای شما به عنوان مثال در راس یک اداره بودند ، بدانند که اگر کارمند زیر دستشان برای فرزند بیمارش تقاضای کمک دارد چگونه رفتار کنند ، زیرا کسی که 18 سال است حتی یک بچه را ندیده و هیچ تجربه ای از زندگی عادی جامعه ندارد هرگز مشکلات ابتدایی خلق خود را هم نمی شناسد. اگر شما ادعای حمایت از خلق را دارید خوب است بدانید با دنیای ملتی که یکبار قربانی ایدئولوژی اسلامی گشته اند ، سالها فاصله دارید.

تئوری شما برای شرایطی ملموس تر است که شما در بزنگاه مبارزه باشید آن زمان اطمینان داشته باشید به تئوری و ایدئولوژی نیازی نیست ، یک فرد مبارز خود در عرصه مبارزه ی حقیقی می داند که چه زمانی خود را فدای خلق نموده و از تمامی داشته ها و نداشته هایش بگذرد و چه زمان با خلق همراه باشد و در بالا بردن آگاهی خلق خود بکوشد.

شما پس از آنکه خانواده های کادرهایتان به دیدار فرزندانشان آمدند به آنها آموختید که پدران و مادران پیرشان سفیران جمهوری اسلامیند و خود نیک می دانید که کادرهایتان چه رفتاری با بستگان خود کردند.

(ببینید: http://www.youtube.com/watch?v=0UUm1XbBeHo&feature=related)

شما به باورتان از لیست تروریستی درآمده اید اما اعمال و کردار شما در سیاه ترین سطور تاریخ همواره می ماند و هیچ دادگاهی به شما حکم آزادی نخواهد داد .

شما عشق را در وجود همرزمانتان کشتید زیرا تنها نیرویی که تاب مقاومت در برابر ستم، ایدئولوژی و اسلام نوع شما و جمهوری اسلامی را دارد ، عشق است.

در تشریح شرایط و اوضاعی که جمهوری اسلامی و شما ، هر دو به یک شیوه ساخته و بدان ایمان دارید ، فروغ فرخزاد سالیان دور از این به حقیقت چنین گفته است:

 

اینجا ستاره ها همه خاموشند

اینجا فرشته ها همه گریانند

اینجا شکوفه های گل مریم

بیقدرتر ز خار بیابانند

اینجا نشسته بر سر هر راهی

دیو دروغ و ننگ و ریا کاری

در آسمان تیره نمی بینم

نوری ز صبح روشن بیداری

بگذار تا دوباره شد لبریز

چشمان من ز دانه شبنمها

رفتم ز خود که پرده بر اندازم

از چهر پک حضرت مریم ها...

 

خانم رجوی روزی خواهد آمد که از چهره ی شما و سازمانتان و تمامی کسانی که با نام ایدئولوژی حقوق انسان ها را نقض کرده اند ، پرده برداشته خواهد شد.

 

 

 

 

پیوست :

 

 

 

(1):

http://www.irandidban.com/master.asp?ID=10712

http://www.nejatngo.org/memories.php?pageaction=opencmsdetail&cms_id=668&parent_id=30¢re

 

(2):

 

این طرح پس از طرح ازدواج ایدئولوژیک  مسعود رجوی با مریم عضدانلو ( همسر وقت مهدی ابریشمچی ) صورت گرفت.

 

(3):

پاسبخش در ادبیات حزبی به کسی اطلاق می شود که موظف است نگهبانان را برای پست نگهبانی باخبر سازد و کنترل اوضاع امنیتی در آن ساعت مشخص بر عهده ی وی است . در هنگام نگهبانی تنها پاسبخش حق دارد در کنار نگهبان قرار گیرد.

 

 

 

 

منابع :

 

http://www.mojahedin.ws/article/title.php?arid=1

http://www.iran-interlink.org

 


موضوع :
| *| نوشته شده در جمعه 27 اردیبهشت1387 و ساعت 18:13 توسط سحر تحویلی |

 

در حضر تو در سفر من

 

سحر تحويلي

 

در حضر را در سفر خواندم . يعني زماني كه ديگر در ايران نبودم . در غير اينصورت خواندش اصلا برايم ممكن نبود . پس از خواندن مقدمه و با آشنايي كلي كه خودم از نويسنده و حال و هواي نوشته ها و مصاحبه هايش داشتم ، مي دانستم كتاب به زماني برمي گردد كه من در آن وجود خارجي نداشته ام ، اما آن زمان را به خوبي مي شناسم .

اما آنچه مرا وادار به نوشتن و دوباره خواني اثر كرد اين بود كه غير از من هركسي ديگر هم كه نه با نويسنده آشنايي دارد و نه از قبل آن در مورد كتاب چيزي شنيده است ، نيز مي تواند به فضاي 28 سال قبل برگردد.

كتاب با جمله : مست خواب مي شنوم : اهالي محترم تهران .... آغاز مي شود .

 

 

يعني من ( داناي كل) در تهران زندگي مي كنم . شايد براي خيلي ها اين امر چيز غريبي نباشد. اما اين امر براي من با ذكر اين نمونه بسيار جالب توجه است .

خيلي كوچك بودم كه كتاب برباد رفته اثر مارگارت ميچل با ترجمه شبنم كيان را خواندم . آن كتاب با اين جمله آغاز مي شد : اسكارلت اوهارا زيبا نبود ، اما مردها به ندرت تشخيص مي دادند ... براي من در آن سن ،كه هنوز قادر به تشخيص اين نبودم كه زيبايي خانم ها را معمولا آقايان تشخيص مي دهند اين ابهام در جنسيت اسكارلت پيش آمد و چون اسم اسكارلت را قبلا نشنيده بودم نمي دانستم اسكارلت زن است يا مرد؟ فكر مي كردم حتما مرد است و چون دوستان مرد دارد آنها قادر نيستند ، بفهمند كه او زيبا نيست. نويسنده در ادامه آورده بود : پيشاني كوتاه ، فك مستطيلي ، ... و همه اينها تصوير من از مرد بودن اسكارلت را تكميل مي كرد . البته اين را مي توان بيشتر به حساب كار مترجم گذاشت كه مثلا به جاي استفاده از لغت چانه از لغت فك استفاده مي كند . در صفحات بعدي كتاب به كلماتي مثل : والس و برندي مي رسيدم كه هر دو برايم بيگانه بود. البته اين جاي شك نيست كه من كتابي از سنم بزرگتر را برداشته بودم ، اما مترجم هم فضاي ايران اسلامي را در نظر نگرفته بود !!! چطور مي توان در ايران اسلامي كه فقط دوغ و نوشابه گازدار آزاد است و رقص جاي خود را به سينه زني داده ، توقع داشت كه نسل نوجوان از والس و برندي سردر بياورند ؟ ( بخصوص اينكه برندي در آمريكا برندي است و در بقيه جاها كنياك نام دارد ) پس از آن و وقتي ديگر خيلي بزرگ شده بودم همواره در هر اثري كه مي خواندم توجه ام به اين امر بود . نويسنده چقدر مي كوشد تا با كمترين كلمات بيشترين معني را برساند ؟ پس برايم بسيار مهم است كه يك خواننده نا آشنا با آثار نويسنده بتواند در همان چند سطر اول داستان مكان و زمان را تشخيص دهد .

آنچه كه بسيار برايم جالب بود تعدد افرادي هستند كه در داستان وارد مي شوند ‌‌، بعضي مي مانند و بعضي مي روند اما هرگز مفقود الاثر نمي شوند . علي ، حسين ، نزي ، باسي ، ويكتوريا ، محسن و خيلي هاي ديگر هركدام در گوشه اي از داستان به سرنوشتي دچارند و حتي يك اسم نيست كه در گوشه اي از داستان بيايد و در باقي داستان از سرنوشتش خبري نباشد . باز هم شايد اين امر براي بسياري امري عادي باشد . اما نكته قابل توجه كثرت افراد است . به طور حتم در داستاني با 5 شخصيت اصلي هيچ كس از دست آدم درنمي رود اما در اينجا ما با زندگي ملتي روبرو هستيم كه در پايان داستان حتي اشك ها و لبخندهايشان نيز در دست خودشان نيست .

در طول داستان هرگز به سن راوي ، تحصيلات ، وضعيت تاهل ، پدر و مادر و ... اشاره اي مستقيم نشده اما ما مي دانيم : راوي نه خامي و شور و شوق آغاز جواني را دارد و نه انفعال و روبه سكون رفتن پايان جواني را ، كتاب ترجمه مي كند ، مطلب مي نويسد و همكلاسي ها و هم دانشگاهي هايش كه از فرانسه بازگشته اند در داستان پخش اند ، براي طلاق گرفتن از فرانسه به نروژ فرار كرده ، باغ يادگار پدرش در دست باغبان سابق و بعدها كميته است و خواهرش در تمام طول داستان از فرانسه با او در تماس است . نويسنده بر خلاف همكاران آن دوره اش عادت به شلخته وار زندگي كردن ندارد ، خانه و سر وضعش مرتب است و قصد ندارد تنها براي روشنفكر نشان دادن خود مشروب بخورد يا بنا به گفته چپي هاي آن زمان در اولين ديدار حرف از همخوابگي و مسائلي اينچنيني بزند (اما خوب سيگار خيلي مي كشد !!!!! ) خودش است و ايده ها و تفكرات و آرمان هاي خودش كه در بسياري از مواقع تنها منحصر به خودش است . براي دوست داشتنش لازم نيست كسي را از طيف او پيدا كرد ، او به تنهايي تمامي خلا بوجود آمده از نبود روشنفكران واقعي را پر مي كند. زود احساساتي نمي شود ، كارگر و راننده و سمسار را به عنوان كارگر و راننده و سمسار مي بيند . نه به كارگر به چشم يك انقلابي نگاه مي كند كه قرار است ملتي را از بند برهاند ، نه به راننده از ديد صنفي مي نگرد كه با اعتصابش بتواند انقلاب كند و نه سمسار را دزد سر گردنه مي پندارد كه با وقوع انقلاب بخواهد اعدام انقلابي اش كند . هر كدام از اينها به تناسب كار و شخصيتشان ارزيابي مي شوند . از كمال سمسار نمي توان توقع داشت دلش به حال مشتري بسوزد چون او داماد يك آخوند است و به نوعي چپاول را آموخته است زيرا اگر غير از اين بود شايد كتابفروش ميشد و نه سمسار .

اما در همين بين هم مي بينيم كه يك راننده بيشتر از آنچه كه توقع مي رود صاحب فكر و انديشه است كه اين امر در جامعه ايراني بسيار قابل توجه است . اما از يك كارگر و يا يك راننده نمي توان بر اساس ايده هاي كمونيستي توقع داشت تا دست به يك سلسله مطالعات ماركسيستي بزنند و سرانجام انقلاب كنند كه البته اگر اين امر در ايران محقق مي شد ، بي شك فضا از حال امروز بهتر بود زيرا كارگر لااقل به كاري جسماني تن مي دهد ولي ملا تنها مي تواند كار فكري كند و با وحي در تماس باشد .

نويسنده در اين امر صريح سخن مي گويد و به اصطلاح با خواننده لاس نمي زند . شاعر ، نويسنده ، روزنامه نگار ، روشنفكر، نخست وزير و شاه همه مي توانند اشتباه كنند ، گمراه شوند و گول بخورند و همه اين اتفاقات نيز در داستان ملت ايران مي افتند . روشنفكران دنباله رو مردم مي شوند و مردم دنباله رو خميني و آن زمان كه اين دو از خواب بيدار مي شوند خميني ديگر خميني شده است .

نويسنده چپ و راست را با ديد انتقادي منحصر به خود آنان مي نگرد . غير از يك مجاهد نمي توان از كسي ديگر توقع داشت كه تنها به بهانه مرگ طالقاني ، براي مرگ كسي تبريك و تسليت را با هم بگويند و همچنين از آنان انتظار نمي رود كه از لاييك بودن و زندگي اشتراكي حرف بزنند اما همين صحبت ها تنها در اين قالب از زبان شاعري برمي آيد كه با وجود چپ گرايي به خميني پناه برده است و اين يعني زايش چپ در دامان اسلام و بي شك ثمر اين ايدئولوژي چيزي جز جمهوري اسلامي نخواهد بود . پس نه چپ و نه راست راه درست پيشه كردند و نه بر خلاف تصور عموم ، طالقاني و بهشتي تافته اي جدا بافته از ساير ملايان بودند .

همانطور كه خود نويسنده در حرفهايش همواره تاكيد دارد برايش هيچ چيز وحي منزل نيست و اين امر بسيار در داستان شفاف است . راوي ، قانون اساسي ، بختيار و اقدامات دولت وي را براي برقراي آرامش و عدالت قبول دارد. پس برايشان تظاهرات مي كند ، مقاله مي نويسد و مي جنگد . اما در هيچ كجاي اثرش به توتم پرستي روي نمي آورد زيرا او آنچه را درست مي داند كه در واقع درست است . پس براي آنچه كه به درستي آن ايمان دارد آسمان و ريسمان نمي بافد . در هيچ كجاي داستان در نقش مرشد و خط دهنده ظاهر نمي شود و به قول حافظ او آنچه شرح بلاغت است با تو مي گويد حال تو خواهي پند گيري يا ملال . كه اين امر هم به استعداد و دايره مطالعات خوانندگان برمي گردد . اين ويژگي هم در داستان ها و در واقع در زندگي ما كمرنگ است . ما همواره يا كسي را آنقدر مي كوبيم كه گرد از پيكرش بلند شود و يا آنقدر به اوج مي بريم كه سقوط كند و در همه مواقع نيز امام زاده اي كه خود مي سازيم كمرمان را مي زند .

نويسنده اثر، از معدود نويسندگان و فعالان سياسي است كه نبض زمان خود را در دست دارد . گيج و مبهوت جمعيت و شعارهاي گوناگون نمي شود . آن زمان كه همه روبه انقلابي كذايي پيش مي روند او در دفاع از دولت قانوني آن زمان قلم به دست مي گيرد كه اين امر در آن شرايط كاري منحصر بفرد است .

اما خواننده ي در حضر تنها يك روايت تاريخي را نمي خواند . خواننده ي در حضر مي خندد وقتي كه راوي مي گويد : از بهار آزادي حرف نزن كه شكوفه مي كنم . خواننده با راوي مي گريد زماني كه محسن به چوبه دار سپرده مي شود . خواننده تاسف مي خورد وقتي كه دكتر مي گويد مغز من جواهر است كه از كشور خارج مي شود و انگشت مي گزد وقتي كه هيچ كس پاسخ هيچ خميني را نمي شنود .

بي رحمي و قصاوت حكام جمهوري اسلامي امري نيست كه بتوان آن را با كلمات پنهان ساخت و يا طوري بيان كرد كه خواننده نهراسد . پس چگونه مي توان از شبي كه ظلمت سراسر آسمان ايران را پوشاند سخن گفت ؟ نويسنده اين كار را از خود شروع مي كند . گشتن ماشين توسط كميته چي ها ، مزاحمت هاي شبانه به بهانه هاي واهي و در آخر داستان محكم ترين ضربه كه نشان از درنده خويي و تن فروش صفتي حكام و نوچه هايش دارد . لخت كردن مسافران و جواب هاي زننده به بهانه بازرسي كه تنها نشانگر سياه پنداري ماموران است و نظيرش را در هيچ كجا نمي توان يافت .

در شعر همواره آخرين مصرع ضربه آخر را مي زند و خواننده را به تامل وا مي دارد . اين امر با آخرين جملات اثر به خوبي ملموس است ، ضربه اي دردناك كه تلنگري است بر خواننده : اشك بي اختيار و بي زنهار مي بارد گويي حتي گريستن هم از اين پس به دستور اين هاست ...

آن زمان هنوز خميني دستور تفتيش عقايد ، حمله به كردستان ، اعدامهاي دسته جمعي ، جنگ تا رسيدن به كربلا ، قتل سلمان رشدي ، ترورهاي خارج از كشور و خيلي چيزهاي ديگر را نداده بود . اما چقدر كم بودند كساني كه حتي بعد از اينها فهميدند كه ديگر هيچ چيز در دست خودمان نيست .


موضوع :
| *| نوشته شده در پنجشنبه 22 فروردین1387 و ساعت 23:38 توسط سحر تحویلی |

ادبیات هر مملکتی  بیانگر ساختار آن مملکت است

 

 

 

گفتگو با بانو شهلا آقاپور

 

 

هنرمند ، دبیر کانون نویسندگان ایران در تبعید

 

 

پرسشگر : سحر تحویلی

 

 

دبیر گفتگو با اهل نظر در ادبیات و فرهنگ

 

 

 

 

 

- با درود و سپاس فراوان بانو شهلا آقاپور از اینکه دعوت ما را پذیرفتید.

 

 

با تشکر از شما و سایر همکارانتان

 

 

 

- خواهش می کنم کمی ازخودتان بنویسید تا خوانندگان مجله ادبیات و

 

 فرهنگ بیشتر با شما و کارهای فرهنگی  و سیاسی تان آشنا شوند.

 

من شاعر ِ نقاشی هستم   که در دنیای هنر مجسمه سازی   زندگی می کنم و شغلم هم   تدریس هنر در مدارس ، دانشکده ها و موسسه های دولتی ، به طرق مختلف پروژ های علمی ادبی است و ۱۹ سال است که از ایران خارج شدم   ، بیشترین فعالیت هنری ،ادبی من درمجامع آلمانی بوده است.   در سال   ۲۰۰۷ بعنوان یکی ازدبیران کانون نو یسندگان در تبعید انتخاب   شدم .

به عدالت فردی و اجتماعی که پا یه   و اساس آن حقوق بشر است ، اهمیت بسزایی می دهم و با حکومتهای غیر انسانی و توتالیترکه حکومت اسلامی ایران نیز یکی از این حکومتهاست شدیدا مخالف هستم

من از نظر تفکر سیاسی خود   را کاملا مستقل می دانم و به هیج حزب   یا سازمان سیاسی وابسته نبوده ونیستم . بیشتربه اندیشه های اومانیستی و اگزیستانسیالستی گرایش دارم و به نوعی از   سوسیال دمو کراسی معتقدم.

 

 

 

 

- وضعیت ادبیات و فرهنگ در داخل ایران را به چه شکل می بینید؟ با توجه به اینکه روزانه بسیاری از آثار نویسندگان و شاعران ما در ایران به تیغ سانسور سپرده می شوند و یکی از ویژگی های رژیم های توتالیتر تاثیر مستقیم بر فرهنگ و ادبیات یک ملت است ، به گمان شما آیا از اکنون می توان مفری یافت تا زبان و ادبیاتمان را بازیابیم ؟

 

جهان از کلام آغاز شد

 

  کلام از کلمه آرایش شد

 

و کلمات مرا رسوا کردند...

 

ادبیات هر مملکتی   بیانگر ساختار آن مملکت است 

 

به گونه ای   متن هر نویسنده ای   گو یای   افکار، احساسات و تخیلات آن نویسنده ست.

 

و طبیعتا هرهنرمندی متاثر ازروندهای تاریخی سیاسی   پیرامون خود است ونتیجتا   هراثر ادبی   و هنری نیز، در زمانه‌ی خود پرسش ‌ های خاص خود را   مطرح می‌‌کند و تغییر می پذیرد .

در حال حاضر فرهنگ و ادبیات در ایران شکل بحرانی   و از طرف دیگر رو به پیشرفت است ، پارادوکسی   که   یکی ازبازتابهای روان فردی و اجتماعی   حکومت استبدای است که در ایران وجود دارد، خواه و نا خواه این وقایع   تاریخی، فر هنگی وآسیب های   سیاسی در اثار هنرمندان و نویسندگان اثر   خود رامی گذارند از آنجا ئیکه و حشت وفاجعه سانسور   در ایران هر روز اوج می گیرد، نویسنده   نا گزیر یا گزیر دچار خود سانسوری می شود و این آسیب ها ی فر هنگی سیاسی را   حتی وقتی   هم مهاجرت می کنند   در آثارشان می توان دید.

اینکه مفری بتوان یافت   که زبان و ادبیاتمان را دریابیم، به باور من تلاشی خودبخودی در جامعه هنر و ادبیات شکال می گیرد. نمونه های بسیاری در تاریخ ما وجود دارد. سانسور و ممنوع ها و تابوها نمادهای تازه ای در جامعه ما نیستند و هنر و ادبیاتمان در طول تاریخ با همه این پدیده ها مبارزه کرده است. مثلا حمله اعراب به ایران و خلق شدن شاهنامه را ببینید و همینطور است در دورهای دیگر که به هر روی هر تابو و ممنوعیتی ضد خود را نیز خلق می کند و نویسندگان و هنرمندان و شاعران جامعه ما نیز راه های حفظ و ارتقاء ادبی و هنری و فرهنگی را بنوعی تداوم می بخشند. یکی از این نمونه حرکتها شاید مسئولیتهای فرهیختگان ما در تبعید باشد که بدور از سرکوب و خفقان حکومت اسلامی به حفظ و ارتقاء ادبیات و هنر پرداخته و می پردازند.

 

 

 

- با توجه به اینکه شما یکی از   دبیران کانون نویسندگان ایران در تبعید می باشید ، فکر می کنید که ادبیات در تبعید توانسته است خلا ناشی از سانسور در ایران را پر نماید؟

 

ادبیات در تبعید و یا مهاجرت شاخه ای از ادبیات معاصر است که   مقوله بسیار مهمی است که بستگی به تفکر و روش زندگی   آن نویسنده در کشور میزبان   دارد.

  درمیان متفکران و اندیشمندان عرصه‌های فرهنگ، هنر و ادبیات ایران، عموما دراروپا بوده و هست

نویسنده تبعید ی یا مهاجر در این   عصر نوین با ارتباطات اجتماعی ـ بین‌المللی   بیشتر با ادبیات غرب در تماس است و با آزادی   می تواند بنویسد   و   به چاپ بر ساند این امکانات اشنایی و فرا گیری باعث    دگردیسی فر هنگی با شکستن مرزها و تا بوها ست به طور مثال در دنیای مدرنیته شعر نسبت به داستان کم رنگ می شود پیوسته تعاریف و معانی تغییر می کنند بافتار ادبی ازشکل بسته بندی و قطعیت   در می اید وبه همه رنگی تبدیل می شود.

یکی از برجسته ترین کارها در این دوره پیوند بیشتر ادبیات و هنر ما با جهان است. ترجمه و ارتباط جهان با ادبیات و هنرما در این سالها قابل مقایسه با گذشته نیست.

ارتباطات اینترنی و تبادل اندیشه   بین نویسندگان داخل و خارج گام موثریست سانسور و خفقان داخل ایران را بنوعی ناکارآمد کرده   است   و داخل و خارج را در ارتباط نزدیکتر و وسیعتری قرار داده است ، هر چند بین   نویسندگان داخل و خارج اختلافات فکری ونظری بسیاری و جود دارد.   به هرحال خلا   ناشی از سانسو ر را   فقط   می شود با آزادی بیان و قلم   در ایران بطور ریشه ای   پر کرد.

 

 

 

- با توجه به وضعیت زنان در ایران که عواملی مانند مردسالاری و حکومت اسلامی عرصه را برایشان تنگ کرده است ، شما به عنوان یک بانوی موفق ایرانی چه راه کارهایی را برای برون رفت زنان از این وضعیت پیشنهاد می کنیدو دلیل موفق نبودن جنبش زنان در خاورمیانه چیست ؟

 

این واقعیت تلخ دنیای ما است که   متاسفانه   هنوزدر   جامعه غرب با تمام پیشرفت اش    مردان بیش از زنان   در راس کارهای حکومتی هستند. به خصوص در جوامع عقب افتاده استبداد ی پدرسالاری این مسئله دهشتناکتر بیداد می کند.

 

سانسور  هسته اصلی آن   نبودن آزادی فردی   و نهادینه نشدن دموکراسی در تک تک افراد    است که از خانواده آغازمی شود. ادبیات ما هنوز حتی در تبعید دچار فرهنگ پدرسالاری و مرد سالاری ست.

وقتی روشنگری فرهنگی و آزادی فردی ،اجتماعی و احزاب افزایش ِیا بد ، که شامل آزاد ی اندیشه و رهائی اندیشه از قید و بندهای اسارت های مذهبی ، سنتی و قدرتهای سیاسی   خودکامه می باشد.. البته آزاد اندیشی دلیل بر کسب حقوق شهر وندی نیست بلکه روشنگری با پاشاندن بذرآگاهی ، اندیشه   و معرفت می تواند هر کسی به حقوق    انسانی   فردی خود در جهان    واقف شود

برای بدست آوردن مفهوم درست آزادی زنان و مردان در ایران و نجات جامعه ازبند نظام مستبد حکومت جمهوری   اسلامی لازم است که   مردم ما به آگاهی های اساسی و پایه ای برسند یعنی آزادی نوعی آگاهی ست که این اندیشه   در ذهن ریشه بگیرد تا    از درگیر ی سنت های کهن واندیشه های بسته و پدر سالارانه رهایی پیدا کنند   و اصول زندگی را با خرد ،تجدد سازی و انسان گرایی پایه قرار دهند. این مساله مهم نیاز به پروسه زمان ،آموزه های   روشنگری مداوم و مبارزه خردمندانه با اشاعه ی علوم و هنرتازه و ادبیات نوین   می باشد.

هر   پرسشی تازه ، حرکت و جنبش زنان    به سوی آموزش   و روشنگری گامی ست مفید و با جدی گرفتن خود و دیگر زنان با اتحاد همدیگر   و   با تلاشی های   پی در پی مو فقیت ها به مرور بو جود می آید.    فکر می کنم ازادی و حقوق برابر در هیچ دوره تاریخی خواستگاه اجتماعی سیاسی زنان ما تا بدین حد فراگیر نبوده است.

 

 

۱" نظریه «حقوق طبیعی» که از فردباوری بر می خیزد در عصر جدید نخستین بار از سوی جان لاک فیلسوف انگلیسی در قرن ۱۸ طرح شد. لاک حقوق طبیعی را ناشی از خدا نمی داند بلکه آنرا اصلی می داند که به بداهت عقلی دریافته میشود و اینکه «همه انسانها برابر و مستقل اند» ویا «هیچکس نباید به زندگی و سلامت و آزادی و یا دارایی دیگری زیان برساند» امری بدیهی و عقلی می شمرد. بر این اساس که همه انسانها آزاد و برابر و مستقل اند، جان لاک نتیجه می گیرد که «هیچکس را نمی توان بدون رضایت او از این حالت خارج کرد و تابع قدرت سیاسی دیگری قرار داد.» یکی از عواقب این نوع تفکر این بود که جامعه سیاسی خود حاصل یک قرار داد است و عدالت چیزی جز خواست و رضایت فرد نیست "(۱ترجمه م .حیدران)

 

 

 

- به نظر شما کانون نویسندگان ایرانی در تبعید چگونه می تواند خود به عنوان یک قطب مستقل از هر حزب و سازمانی ، در جهت مبارزه با جمهوری اسلامی گام بردارد؟

 

همچنان که می دانید کانون نویسندگان متشکل از نویسندگان تبعیدی ست در اروپا و امریکا که افکارو عقاید سیاسی مختلفی دارند.

کانون نویسندگان نهاد ادبی ،صنفی،   فراحزبی و سیا سیت ودر عین حال مسئول و متعهد به آزادی اندیشه ، بیان و قلم است و حامی    نویسندگانیست که به خاطرکلام و قلمشان   در زندانها ی ایران بسر می برند   و جانشان در خطر است ،کانون نویسندگان در تبعید در نظر دارد به غیر از دادن   بیانیه های اعتراضی و روشنگری با نهادهای بین المللی تماس داشته باشد و وضیعت نو یسندگان در بند   را نشان دهد و در کنار جنبش های فر هنگی سیاسی فعالیت های ادبی مثل چاب کتاب از نویسندگان مبارز داخل و خارج و جانباختگان اهل قلم   بکوشد. اینها گامهایست که کانون نویسندگان در توان خود به یاری نویسندگان خو اهد برداشت .

 

 

 

- به باور شما چرا جمهوری اسلامی دست از تروریست پروری و آشوب   جمهوری اسلامی بر نمی دارد و ایران را روز به روز بیشتر به ورطه ی نابودی   و ویرانی سوق   می دهد؟

 

به نظرم حکومت   اسلامی   برای پاسداری   حاکمیت ویرانگر خود در کشور به هر کاری دست می زند تا بتواند   با ایجاد وحشت در منطقه   قدرت دیکتاتوری اسلامی را حفظ کند   آنطور که به نظر می آید برای او نابودی   مردم و کشور اهمیتی ندارد.

 

 

 

- آیندهء رژیم جمهوری اسلامی را چگونه می بینید؟

 

من کار شنانس امور سیاست و جامعه نیستم ولی بر این باور هستم که با تلا ش ها ی مردم ، عاقبت روزی آینده ی رژیم جمهوری اسلامی به    انحلال می انجامد، زیرا هرحکومت دیکتاتوری بعد از مدتی   که مردم به اگاهی بیشتری می رسند از بین می رود.

 

 

 

- دلیل پرا کندگی و ناهمبسته بودن ِ ایرانیان   به ویژه نیروهای سیاسی در خارج کشور چیست و شما که سالهاست از دور و نزدیک با ایرانیان در تماس هستید،   چه پیام   و پیشنهادی برای ایرانیان درغربت   به ویژه نیروهای اپوزیسون ، هنرمندان ، نویسندگان وشاعران دارید؟

 

فکر می کنم بزرگترین دلیل می تواند عدم تحمل و فرهنگ استبدادی باشد که هنوز در بسیاری ریشه دارد به این معنی که از نظر فکری یا اعتقادی شاید دمکرات و لیبرال و دارای ضریب تحمل بالا باشیم اما در عمل چنین نیست. بنظرم یکی از پایه ای ترین اصول دمکراسی و دمکرات بودن تحمل مخالف و احترام به موجودیت اوست. به باور من هنوز اینگونه در میان ما ایرانیان دیده یا عمل نمی شود. دلیل دیگر شاید پیچیدگی شرایط سیاسی، اقلیمی و ساختار جمعیتی ما ایرانیان باشد که در این زمینه فرهنگ سیاسی حکومتهای استبدادی همواره آتش بیار تضادها و اختلاف ها و در نتیجه تنش و جداییها بوده است.

اگر چه تکامل روند جاری خودش را داشته و دارد و خواهد داشت و منتظر هیچ حکومت یا جریان سیاسی نخواهد ماند و دمکراسی و پایه ها و ضرورتهای آن نیز در جامعه خواه و ناخواه شکل می گیرد و نهادینه می شود. از این نظر به آینده سرزمینم بسیار بسیار خوشبین و امیدوار هستم.

 

 

 

 

- با سپاس از شما که به پرسشها پاسخ گفتید و امیدوارم که درگفتگوهای دیگرنیز ما را همراهی بفرمایید.

 

 

 

من هم سپاسگزارم

 


موضوع :
| *| نوشته شده در پنجشنبه 9 اسفند1386 و ساعت 18:31 توسط سحر تحویلی |

اصلی ترین مسئولان سقوط ایران در بهمن پنجاه و هفت و

 

فجایع  و فلاکت های پس از آن، روشنفکران هستند

 

 

  گفتگو با دکتر امیر سپهر

 

 نویسنده و تلاشگر سیاسی

 

 

پرسشگر : سحر تحویلی

 

دبیر گفتگو با اهل نظر در سایت ادبیات و فرهنگ 

 

                                                                            

 

1- خواهش  می کنم کمی ازخودتان بگویید تا خوانندگان مجله ادبیات و فرهنگ بیشتر با شما و کارهای فرهنگی  و سیاسی تان آشنا شوند.

 

در اين مورد چيز زيادی برای گفتن ندارم جز اينکه در زمينه شخصی تهرانی هستم از پدر و مادری آذری. در زمينه ی کار سياسی و فرهنگی هم که سی و اندی سال است که تلاش می کنم. قبل از انقلاب هوادار جبهه ی ملی بودم. با راندن زنده ياد دکتر بختيار و مبدل به "جبهه ی مذهبی" شدن اما کاملآ به آن جبهه پشت کردم. سپس هم با همه ی توش و توان خود از دولت زنده ياد بختيار دفاع کرده و خواهان جلوگيری از انقلاب شدم. يعنی پيش از انقلاب به شدت ضد انقلاب شده و مادام هم که در ايران بودم  بهای ضد انقلاب بودنم را می پرداختم. حال هم که نزديک ربع قرنی می شود که در غربت و آوارگی مشغول تلاشم. از راه نوشتن در پاره ای از نشريات فارسی و مدتی هم آلمانی، راه اندازی يک راديو در بيست سال پيش و مصاحبه و کار سياسی تشکيلاتی.

 

2- امری که در بیشتر آثار شما به چشم می خورد ، نوع نگرشی خاصی است که به سالهای قبل از 57 باز می گردد. در این نگرش شما همواره کوشیده اید  حکومت رضا شاه و محمد رضا شاه را مورد ارزیابی قرار دهید . به طور کلی تفاوت حکومت پهلوی با سایر نظام های پادشاهی قبل در ایران را چگونه می بینید  ؟

 

من البته نوشته های گوناگونی دارم، در زمينه ی های مختلف. مانند تحليل سياسی، واشکافی ناهنجاری های فرهنگی و رفتاری، نقد معرفت شناسی، روشنگری در زمينه ی ناراستنگاری هايی بنام تاريخ نويسی و ديگر مسائل اجتماعی.  بخشی که شما بدان اشاره کرديد، نگرش به رخداد های تاريخی و فرهنگی و انگيزه ها و اسباب سقوط ايران درسال پنجاه و هفت است. پرداختن به کارنامه ی پادشاهان پهلوی از آن دريچه است که به نوشته های من وارد شده.  مراد هم در آن بخش، بيشتر بررسی عملکرد روشنفکران ما بوده تا به زير ذره بين بردن عملکرد پادشاهان پهلوی.

                           

 

زيرا که به باور من، اصلی ترين مسئولان سقوط ايران در بهمن پنجاه و هفت و فجايع  و فلاکت های پس از آن، روشنفکران هستند، ولو اگر ناآگاهی را هم که دليل آن انحراف و خودويرانی ملی بحساب آريم. بدين دليل روشن که فرهنگ سازی و بالا بردن سطح خرد و دانايی های مردم يک جامعه، اساسآ از وظايف فرهنگواران است نه حکومت ها.  حکومت ها همانگونه که از نامشان بر می آيد، کارشان حکومت است نه خدمت فرهنگی. بويژه در جوامعی نظير جامعه ی ما.

ليکن چون پرسش شما بيشتر از آنسوی می آيد که من در وارسی کارنامه ی پادشاهان پهلوی به چه برايندی می رسم که از ايشان پدافند می کنم، ناگزيريم که آن بخش را با بررسی عملکرد روشنفکران که پيام اصلی آن نوشته ها است هم سنگ سازم، تا اينکه پاسخ من با پرسش شما در هماهنگی و ارتباط ماند.

بدين شکل که، هم به کيستی و چگونه باشی روشنفکران بپردازم که مراد آن نوشته ها است، هم به بررسی کارنامه ی پادشاهان پهلوی و هم به انگيزه ها و اسباب انقلاب اسلامی سال پنجاه و هفت. رخدادی بی هيچ ترديد انحرافی، ويرانگر و ضدايرانی که اگر مسئوليت سی درصد آن با خود رژيم پيشين باشد، مسئوليّت مانده ی هفتاد درصدی آن با همين روشنفکران است. اين نيز بياورم که از پيش هم پيداست که در پردازش يک پاسخ کوتاه برای اين چند بخش، ناگزير دچار آشفته نويسی خواهم شد.

چون، پرداختن حتی به يک از اين سه هم که هر يک خود دارای چند شاخه هستند، بيرون از صبوری يک نوشته است. اين در حالی است که اگر من حتی يکی از آنها را هم در اين نوشته ناديده انگارم، به پاسخی درخور دادن توانا نخواهم بود. زيرا که برايند نوشته های من، از پيوند وارسی اين هر سه است که بسامان می گردد. پس، از اينروی، از هم اينک از کاستی هايی که در اين پاسخ پيش خواهد آمد بسيار پوزش می خواهم.

باری، پاسخ به اين پرسش را از اينجا آغاز می کنم که من در پايه، اين واژه روشنفکر را با آن معنايی که ما از آن برداشت می کنيم، هيچ قبول ندارم. زيرا اين واژه جدای از اينکه در هيچ زبان ديگری اين مفهوم را نمی رساند، يک نام رد کننده معنای خود هم هست. چرا که روشنفکر يعنی امری ماضی و تمام شده. يعنی فردی که فکرش برای هميشه در مورد همه ی دانش های بشری روشن شده و ديگر کار آموختن را به پايان رسانده...

 



ادامه مطلب
موضوع :
| *| نوشته شده در یکشنبه 28 بهمن1386 و ساعت 18:46 توسط سحر تحویلی |

باید فلک را سقف بشکافیم

 

 

سحر تحویلی                                   

 

جمهوری اسلامی 28 سال پیش تا کنون در انتخاباتی که نمی دانم آنرا فرامایشی ، نمایشی و یا هر چیز دیگری بنامم ، خود را ثبت کرد . فقط می دانم انتخابات کلمه ای است که می تواند سرنوشت یک ملت را رقم بزند . چه درست اجرا شود و چه نشود مفهومی است که با یک علامت بزرگتر – کوچکتری یک ملت را از عرش به زیر می کشاند و یک عدد می تواند هزاران نفر را به چوبه ی دار بسپارد. کابوسی که 28 سال پیش از این با یک آری و نه ساده شروع گشت و تا کنون ادامه دارد. انتخاباتی که در آن بنا به آمار رژیم 98 درصد به آن آری و 2 درصد بدان نه گفتند.

 

 

اما در این بین نکته جالب توجه این است که هرگز کسی از 2 درصد باقی مانده نپرسید. از 2 درصدی که بنا به آمارهای خود رژیم به جمهوری اسلامی نه گفتند . 2 درصدی که بعدها به زندان رفتند ، شکنجه شدند ، اعدام گشتند ، فرار کردند و پناهنده شدند. 2 درصدی که بعدها جای آن 98 درصد را گرفت 2 درصدی که می رود به 100 درصد تبدیل شود.

100 درصدی که یک زن است یک مرد است ، یک جوان ، یک دانشجو، یک کارگر، یک جامعه و یک ملت است یک ایران است.

ملتی است که می کوشد آزاد باشد ، در رفاه باشد کودکانش را با زبان و فرهنگ خود بزرگ کند ، فرهنگ ارتجاعی را پس زند ، پیشرو باشد و به پیش رود...

اما در این میان نسلی که در آتش این رژیم سوخته است ، خسته و زخمین در گوشه و کنار می کوشد تا میراثی را احیا نماید که خود نیز گاها از آن غافل می شود. نسلی که آنقدر از سرزمین و ملتش دور بوده است که نمی تواند نبض زمان خود را به دست گیرد، از اختلافات درونیش چشم بپوشد ، ملاحظات نکند ، بی پروا باشد و  در ازای آنچه که می کند پاسخگو باشد و تاوان بپردازد.

 

 

انتخابات در جمهوری اسلامی تنها نمادی از دموکراسی است که همانند محرم و صفر باید با شکوه و تقدس برگزار شود. باید برگزار شود تا برگزار شده باشد تا جای خالی اش احساس نگردد و دهن پرکنکی باشد برای آنانی که از دموکراسی و حق انتخاب سرنوشت ملل حرف می زنند.

اما در مقابل آن نیز احزاب و سازمانها و در واقع اپوزسیون ایرانی چه می کند؟ در مقابل این کارناوال چه تدبیری اتخاذ می نماید؟ چگونه پرده از چهره ی شب برمی دارد؟ بیانیه صادر می کند ، سخنرانی می کند و از نبایدها سخن می گوید و براستی چه وقت از بایدها حرف می زند؟ تحریم می کند ، پلاکارد پخش می کند و می کوشد صندوق ها را خالی نگه دارد. این امر برای جوامعی که اندکی دموکراسی در آن یافت شود مطلوب است ، در اینگونه جوامع آمارها با واقعیت امر کمتر در تقابل اند و این امر زنگ خطری را برای جامعه ی بین الملل در قبال اینگونه کشورها به صدا در می آورد . اما در ایران تحت حاکمیت ملایان که دموکراسی همانند کتب مقدس تنها باید از رو خوانده شود چه باید کرد؟ آیا تحریم انتخابات در چهارچوب نظامی توتالیتر می تواند  راه علاج باشد؟ در حال حاضر همان قدر که دموکراسی ، انتخابات ، قوانین و ... در ایران نمایشی است تلاشهایی که برای احیا و اجرای آنان نیز صورت می گیرد هم نمایشی است. برای برخی از سازمانها انتخابات تنها بهانه ای است که آنان را از دنیا واختلافات درونی و تلاش برای حفظ و یا بدست آوردن قدرت ، بیرون آورده و به میدان عمل نزدیکشان می کند. چرا که با نزدیک شدن به انتخابات است که به سرعت به فکر صدور بیانیه ای در خور و شایسته می افتند که املای تمام کلماتش درست و انشای آن برای همه کس قابل فهم باشد ، بعد نیز به فکر پخش و صدور آن می افتند و تنها چیزی که ملاک نخواهد بود میزان توجه و عملکرد مردمی است و پس از انتخابات نیز باز آش همان است و کاسه همان و این روند ، دایره وار تکرار می گردد.

در اینجا نمی خواهم بگویم که مردم رای می دهند و با نظام همراه هستند ، آری مردم در معنای وسیعش کمتر از آنچه که تصور می شود به پای صندوق ها می روند. من نه آماری دارم و نه از تک تک هم وطنانم پرسش کرده ام. اما آنچه که من شاهد آن بودم حکایت دیگری بوده است. مردمی که به نان شب محتاج اند گول وعده و وعیدها را نمی خورند و حتی در روز تعطیلی که انتخابات برگزار می شود هم به پای صندوق ها نمی روند . گرچه این امر خود به نوعی می تواند یک نافرمانی مدنی محسوب گردد اما از طرفی هم می تواند زمینه خروج ابدی دموکراسی را برای میهنمان رقم زند . اولا چه مردم در انتخابات ها شرکت کنند و چه نکنند این مردم نیستند که در تعیین سرنوشت خود تصمیم می گیرند و باور این موضوع از سوی مردم ، دست رژیم را برای ترک تازی های بیشتر باز می گذارد و ثانیا با گذشت این رویه فرزندان ما می آموزند که انتخابات در هر شکلش یک نمایش است و این هم زنگ خطری برای آینده ی میهنمان است. اما همانطور که گفتم عدم شرکت مردم در انتخابات ها کمتر به اپوزسیون باز می گردد و این در حالی است که اپوزسیون شاد می اندیشد که این امر ماحصل تلاش اوست . در اینجا از قشر روشنفکر که خود خوب را از بد تمیز می دهد و خود برای خود تصمیم می گیرد حرف نمی زنم  و هرگز منکر آن هم نمی شوم که بخشی از نسل جوان کشورم به مجاهد ، چریک ، کمونیست ، سلطنت طلب و باقی عشق می ورزد و می کوشد خود را با آنان هماهنگ سازد . در اینجا روی سخنم با کارکنان شرکت واحد ، فعالین جنبش زنان ، معلمان ، کارگران ، دانشجویان و سایر جنبش های خود جوش است که از درون می کوشد آنچه که حق مسلم اوست را بدست آورد. جنبش هایی که بر خلاف انتظار اپوزسیون می کوشند تا در چهار چوب قانون اساسی سرتاسر اشکال جمهوری اسلامی به خواسته های خود برسند و می کوشند تا جان یک نوجوان را از اعدام نجات دهند و نمی گویند که رژیم باید برود چرا که دستی دهانشان را آنچنان خرد خواهد کرد که یارای سخن گفتنشان نباشد. در اینجا اپوزسیون چه می کند؟ اپوزسیونی که ریشه نظام را هدف گرفته است تا چه اندازه توانسته به این جنبش ها یاری برساند؟ منظورم درج اخبار و تکرار نام ها نیست . منظورم سازماندهی و حمایت از سیل خروشانی است که اگر هدایت نشود به سد بر می خورد و چون یک جا ماند به سرنوشت اپوزسیون در تبعید دچار می شود و کارش از عمل به صدور بیانیه می کشد و در آخر در نقش یک دبیرخانه عمل خواهد کرد.

 

 

بسیاری از دوستان در سایت های گوناگون خواسته بودند که هر کس نظرش را در مورد چگونگی برخورد با انتخابات بگوید و پرسش را چنین طرح کرده بودند که چگونه طرحی نو در اندازیم؟  پاسخ  در سوال نهفته است . برای انداختن طرحی نو باید فلک را سقف بشکافیم . پس لازمه ی آن تلاشی پیگیر است. قبل از شروع انتخابات به زمینه سازی های آن توجه کنیم  باید قواعد بازی را خوب بدانیم تا بتوانیم رژیم را آچمز کنیم. از کاندیدها شروع کرده به تایید شده ها و تایید نشده ها بپردازیم . شرایط کاندید شدن و پذیرفته شدن را ببینیم و برای هر کدام از بندهای آن آلترناتیو ارائه دهیم. اگر رژیم شرط را پایبندی به اسلام می گذارد ما چه باید بکنیم ؟ در کشوری با اکثریت مسلمان و آموزش های دینی چگونه به عوام بفهمانیم که دین می تواند یک شرط نباشد. مثال بیاوریم و مقایسه کنیم ، پرونده تشکیل دهیم ، نامه نگاری کنیم  و از سازمان های بین المللی برای رسیدگی به صلاحیت برگزاری انتخابات در ایران کمک بخواهیم. آیا در سرتاسر جهان کسی یافت نمی شود که به کمک ما و ملت ما بشتابد؟ کسی که بمب بارانمان نکند ، بر روی سرمان مزدور نیاورد و فقط یاریمان دهد؟

اما آیا همه ی این کارها به دست یک یا دو نفر انجام می شود؟ اپوزسیونی که می رود تنها به نامی در کتاب ها تبدیل شود آیا اینقدر جوان و تازه خواهد شد که دست تک تک دلسوزان خود را بفشارد؟ جدا از هر بینش و مرامی یکبار در جهت آزادی میهنش تلاش کند؟ آیا اپوزسیونی که طلایه دار رهبری 70 ملیون نفر با 70 ملیون عقیده  است نمی تواند یک هیئت را برای  نمایندگی خود انتخاب کند؟ هیئتی که آنقدر مشروع باشد که هر جا جمهوری اسلامی قدم می گذارد در آنجا حضور یابد  و رژیم را افشا کند؟ هیئتی که به سوی هر سازمانی که مدافع دفاع از حقوق بشر است دست دراز کند و این در را آنقدر بکوبد تا پاسخی بیابد؟ تا بتواند مرزهای خیالی رژیم را درهم شکسته و مدعیان حمایت از حقوق بشر و دیده بانان را به داخل ایران ، زندانها ، دانشگاه ها ، تجمع ها ، تحصن ها و تا پای صندوق های رای ببرد؟ 

آیا اپوزسیون نمی تواند چنان پیوند ناگسستنی با جنبش های داخل کشور برقرار کند تا سخن این جنبش ها سخن اپوزسیون در تبعید و سخن کهنه مبارزان ما سخن جنبش های جوان و مردمی ما باشد؟ تا چنان با یکدگر متحد شویم و بتوانیم به تک تک خانه ها نفوذ کرده و دیگر برای مردم چه باید بکنند و چه نکنند نگوییم؟ تا آنان خود ما را شناخته و خود راه را از چاه تشخیص دهند؟ فکر می کنید اگر چنین شود دیگر بدون صدور یک بیانیه هم کسی به پای صندوق ها می رود؟ و اصلا در چنین فضایی چند نفر می تواند بدون وابستگی محض به رژیم خود را کاندید نمایند؟

آیا براستی نمی توان تک تک بندهای قانون اساسی را به چالش کشید و آنرا با قوانین تمامی کشورهایی که اندکی از دموکراسی بهره برده اند مقایسه کرد و به تک تک احاد ملت آموخت که خود چگونه سرنوشتش را تعیین کند.

همانقدر که رژیم در طول مدت تبلیغات برای انتخابات ها از رای دادن و به پای صندوق ها رفتن سخن می گوید ، اپوزسیون نیز از عدم مشارکت حرف می زند. رژیم عدم مشارکت را ریختن آب به آسیاب دشمن می خواند و چنان آینده ای را ترسیم می کند که گویی هر برگ رای روزی را به تاریخ ادامه حیاتش می افزاید و اپوزسیون مشارکت کنندگان را غیر ایرانی و دشمن ملت می خواند. هر گامی که رژیم برمی دارد اپوزسیون آنرا معکوس می کند و در پایان دو گزارش متناقض به جهانیان اعلام می شود. رژیم میزان مشارکت را بالا و اپوزسیون میزان مشارکت را پایین اعلام می کند و هیچکدام از این دو دردی از ما و ملت ما دوا نمی کند. باز هم عده ای به مجلس می روند ، عده ای خبره می شوند و عده ای رئیس جمهور. باز ما می مانیم تا انتخاباتی دیگر.

نمی دانم شاید من آنقدر خام و ناپخته ام که در سر چنین سودایی دارم. شاید اگر روزشمار زندگی من نیز شمارش معکوس خود را در غربت شروع نماید بر این گفتار بخندم.

 


موضوع :
| *| نوشته شده در دوشنبه 15 بهمن1386 و ساعت 23:14 توسط سحر تحویلی |

 

                 رمز بقای جمهوری اسلامی در این است که

               آلترناتیو در ذهن مردم جا نیفتاده است 

 

گفتگو با ایرج مصداقی

 

نویسنده و تلاشگر در زمینه حقوق بشر

 

 

پرسشگر: سحر تحویلی

 

دبیر گفتگو با اهل نظر 

بخش سوم : 

 

 

- به نظر شما نیروهای اپوزیسیون تا چه اندازه در راه مبارزه با رژیم موفق بوده اند؟

 

من این سؤال را هم دو بخش می‌کنم. اپوزیسیون در داخل و خارج از کشور

علیرغم تلاش و کوشش بسیاری که در سه دهه گذشته از سوی اپوزیسیون صورت گرفته پیشرفتی حاصل نشده و برخلاف تبلیغاتی که می‌شود، اپوزیسیون به شدت آسیب دیده و تحلیل رفته است؛ چرا؟ این سؤالی است که بایستی اپوزیسیون به آن پاسخ دهد. تا وقتی درد را نشناسیم به دنبال درمان درست نخواهیم رفت. تصور کنید سرمان درد کند به جایش پایمان را پماد بمالیم و ببندیم، آیا سردردمان تخفیف خواهد یافت؟

نیرومندترین و سازمان‌یافته ترین جریان این اپوزیسیون، دنیا را محدوده‌ی خودش در عراق و کمپ اشرف می‌بیند! این سیاست در سایت‌های تبلیغاتی‌اش هم مشخص است. همه چیز حول همین موضوع دور می‌زند. اخبار اطلاعات، گزارشات، تحلیل‌ها، مقاله‌ها و ... برای همین هم شعار می‌دهد: «اگر اشرف بماند دنیا می‌ماند.» به نظر من این شعار به معنای ندیدن و یا کم بها دادن به پیچیدگی دنیا و نیروهای درگیر در آن است. ماندن یا نماندن دنیا بر اساس یک سری منافع شکل می‌گیرد. کسی روی دست دیگری نگاه نمی‌کند. چشم و هم‌چشمی نمی‌کند. تمایلات ما واقعیت بیرون از ذهن ما را شکل نمی‌دهد. کما این که تا کنون نداده است.  

بخشی از ما در یک رویای نوستالوژیک به سر می‌برد که گویا «شبح لنین» و «چپ» بر فراز جامعه به پرواز در آمده است و عنقریب کار رژیم و مذهب و خرافات و ... را تمام کرده و طومارشان را در هم می‌پیچد. متأسفانه تعدادی از این احزاب و سازمان‌ها فقط روی کاغذ هستند والا حیات مادی ندارند.

بخشی از این به اصطلاح اپوزیسیون هم که در واقع چرخ پنجم رژیم است و در سربزنگاه‌ها به کمک رژیم آمده و بارخاطر کسانی می‌شود که واقعاً خواهان مبارزه با رژیم هستند.

بعضی‌ها در گذشته زندگی می‌کنند با آن‌که نتیجه‌ی مستقیم سیاست‌هایشان را دیده‌اند اما هنوز تحت تأثیر تبلیغات اتحاد جماهیر شوروی و بلندگوی تبلیغاتی‌اش حزب توده، تو رودربایستی گیر کرده‌اند. در حالی که از مقابله‌ با یک فرد یا رادیوی فکسنی در شهر مثلاً استکهلم عاجز هستند، به جنگ توأمان با امپریالیسم آمریکا و اروپا، رژیم، اسلام‌گرایان و مذهب و بخش دیگر اپوزیسیون رفته‌اند. از این نمونه‌ها زیاد است....



ادامه مطلب
موضوع :
| *| نوشته شده در سه شنبه 18 دی1386 و ساعت 21:43 توسط سحر تحویلی |